در جسـتـجـوی تــو... امپراطور sh

برای دل من... همیشه تو خواهی ماند!! حتی اگر مخاطب تمام این نوشته هایم... او شوند!!

بدان اگر مهربان باشی، تو را به داشتن انگیزه های پنهان متهم میکنند...

ولی مهربان باش!!

اگر شریف و درستکار باشی، فریبت میدهند...

ولی شریف و درستکار باش!

نیکیهای امروزت را فراموش میکنند...

ولی نیکوکار باش!

بهترینهای خودت را به دیگران ببخش...

حتی اگر اندک باشند!

در انتها خواهی دید آنچه میماند، میان تو و خدای توست...

 نه میان تو و مردم..!!

امام علی (ع)

نوشته شده در ۱۳٩٤/۳/٢٤ساعت ۱٢:٥۱ ‎ب.ظ توسط امپراطور نظرات ()

93.07.24 وبلاگم شش ساله شد.....

 

ایام سوگواری آقام اباعبدالله الحسین (ع) رو صمیمانه تسلیت میگم

 

التماس دعا

نوشته شده در ۱۳٩۳/۸/٥ساعت ۸:٤٠ ‎ق.ظ توسط امپراطور نظرات ()

وقتی قلب هایمان کوچکتر از غصه هایمان میشود

وقتی نمیتوانیم اشک هایمان را پشت پلک هایمان مخفی کنیم

و بغض هایمان پشت سر هم میشکند...

وقتی احساس میکنیم بدبختی ها بیشتر از سهممان است...

و رنجها بیشتر از صبرمان!

وقتی امیدها ته میکشد و انتظارها به سر نمیرسد!

وقتی طاقتمان تمام میشود و تحملمان هیچ...

آن وقت است که مطمئنیم به تو احتیاج داریم

و مطمئنیم که تو... فقط تویی که کمکمان میکنی

آن وقت است که تو را صدا میکنیم و تو را میخوانیم...

آن وقت است که تو را آه میکشیم

تو را گریه میکنیم و تو را نفس میکشیم.

 

وقتی تو جواب میدهی...

دانه دانه اشکهایمان را پاک میکنی

و یکی یکی غصه ها را از دلمان برمیداری

گره ی تک تک بغضهایمان را باز میکنی

و دل شکسته مان را بند میزنی

سنگینی ها را برمیداری و جایش سبکی میگذاری و راحتی...

بیشتر از تلاشمان خوشبختی میدهی و بیشتر از حجم لبهایمان لبخند

خواب هایمان را تعبیر میکنی و دعاهایمان را مستجاب

قهرها را آشتی میدهی و سخت ها را آسان

تلخ ها را شیرین میکنی و دردها را درمان...

ناامیدیها، همه امید میشوند و سیاهی ها سفید سفید...

 

خداوندا... تنها تو را میخوانیم و تنها از تو یاری میجوییم..!!

 

 

ساده ﮐﻪ ﺑﺎﺷﯽ،

ﺁﺩﻡ ﻫﺎ ﺧﯿﻠﯽ ﺯﻭﺩ ﺩﻭﺳﺘ ﻣﯽ ﺷﻮﻧﺪ...

ﻭ ﺗﻮ، ﺧﯿﻠﯽ ﺩﯾﺮ ﻣﯽ ﻓﻬﻤﯽﻤﻨﺖ ﺑﻮﺩﻧد!!


ﺳﺎﺩﻩ ﮐﻪ ﺑﺎﺷﯽ،

ﺁﺩﻡ ﻫ ﺑﺎ ﻫﻤﮥ ﮐﻤﺒﻮﺩﻫﺎﯾﺸﺎﻥ، ﺑﻪ ﻏﺮﻭﺭﺕ ﺣﻤﻠﻪ ﻣ ﮐﻨﻨﺪ...

ﻭ ﺑﺎ ﻫﻤﮥ ﻏﺮﻭﺭﺷﺎﻥ ﻣﭽﺎﻟﻪ ﺍﺕ ﮐنند!!

ﺳﺎﺩﻩ ﺑﺎﺷﯽ،

ﺗﻮ ﻫﻤﯿﺸﻪ ﺭﻭ ﺑﺎﺯﯼ ﻣﯽ ﮐﻨﯽ...

ﻭ ﺁﺩﻡ ﻫﺎ ﻫﻤﯿﻪ ﺑﺎﺯﯾﮕﺮﺍﻥ ِ ﭘﺸﺖ ﭘﺩﻩ ﻣﯽ ﻣﺎنند!!

ﺳﺎﺩﻩ ﮐﻪ ﺑﺎﺷﯽ،

ﺍﻭﻗﺎﺕ ﺑﯿﮑﺎﺭﯼ ﺁﺩﻡ ﻫﺎ ﺭﺍ ﺑﺎ ﺳﺎﺩﮔﯽ ﺍﺕ ﭘُﺮ ﻣﯽ کنی...

ﻭ ﺧﻮﺩ ﺩﺭ ﻟﺤﻈﻪ ﻫﺎﯼ ﺍﻧﺪﻭﻩ، ﺗﻨﻬﺎ ﻣ ﻣﺎنی!!

ﺳﺎﺩﻩ ﮐﻪ ﺑﺎشی،

ﺎﺩﮔﯽ ﺍﺕ ﺭﺍ ﺣﻤﻗﺖ ﻣﯽ ﺧﻮﺍﻧﻨﺪ...

ﻭ ﮐﺴﯽ ﻧﻤﯽ ﻓﻬﻤﺪ ﮐﻪ ﻮ ﺍﺯ ﻓﺮﻁ ِ "آدم بودن" ﺳﺎﺩﻩ ﺍﯼ..!!

 

 

ﺯﻥ ﻭ ﺷﻮﻫﺮﯼ ﺑﻪ ﺑﺎﻍ ﻭﺣﺶ ﺭﻓﺘﻨﺪ،

ﻣﯿﻤﻮﻥ ﻧﺮی ﺭﺍ ﻣﺸﺎﻫﺪﻩ ﮐﺮﺩﻧﺪ ﮐﻪ ﺑﺎ ﺟﻔﺘﻋﺸﻘﺒﺎﺯﯼ ﻣﯽ ﮐﺮﺩ.

زﻥ ﺑﻪ ﺷﻮﻫﺮﺵ ﮔﻔﺖ: ﭼﻪ ﺭﺍﺑﻄ ﺩﻭﺳﺘﺎﻧﻪ ﻭ ﻋﺎﺷﻘﺎﻧﻪ ﺍﻱ

ﺳﭙﺲ ﺑﻪ ﻗﻔﺲ ﺷﯿﺮﻫﺎ ﺭﻓﺘﻨﺪ

ﺷﯿﺮ ﻧﺮ ﺭﺍ ﺩﯾﺪﻧﺪ ﮐﻪ ﺁﺭﺍﻡ و ﺑﺎ ﻓﺎﺻﻠ ﺍﻧﺪﮎ ﺍﺯ ﺟﻔﺘﺶ ﻧﺸﺴﺘﻪ ﺑﻮﺩ...

زن ﺑﻪ ﺷﻮﻫﺮﺵ ﮔﻔﺖ: ﭼﻪ ﺭﺍﺑﻄﻪ ی ﺩﻭﺳﺘﺎﻧﻪ ی ﺍﻧﺪﻭﻫﺒﺎﺭﯼ ﺍﺳﺖ!



ﻫﺮ ﮔﻔﺖ: ﺍﯾﻦ بطری ﺭﺍ ﺑﻪ سمت ﺟﻔﺖ ﺷﯿﺮ ﻧﺮ ﺑﯿﻨﺪﺍﺯ

ﻭ ﺑﺒﯿﻦ ﺷﯿﺮ ﻧﺮ ﭼﻪ ﻋﮑﺲ ﺍﻟﻌﻤﻠﯽ ﻧﺸﺎﻥ ﻣﯽ ﺩﻫﺪ.

ﻭﻗﺘﯽ ﮐﻪ زن ﺷﯿﺸﻪ ﺭﺍ ﺑﻪ ﻃﺮﻑ ﺷﯿﺮ ﻣﺎﺩﻩ ﺍﻧﺪﺍﺧﺖ،

ﺷﯿﺮﻧﺮ ﻓﻮﺭﯼ ﺑﻠﻨﺪ ﺷﺪ و ﺑﺨﺎﻃﺮ ﺩﻓﺎﻉ ﺍﺯ ﺟﻔﺘﺶ ﺑﺎ ﺳﺮ ﻭ ﺻﺪﺍﯼ ﺯﯾﺎﺩ ﺧﻮﺩ ﺭﺍ ﺳﭙﺮ ﺍﻭ ﮐﺮﺩ...


ﺍﻣﺎ ﻫﻨﮕﺎﻣﯽ ﮐﻪ ﺷﯿﺸﻪ ای ﺭﺍ ﺑﻪ ﺳﻤﺖ ﻣﯿﻤﻮﻥ ﻣﺎﺩﻩ ﺍﻧﺪﺍ

ﻣﯿﻤﻮﻥ ﻧﺮ ﺍﺯ ﺟﻔﺘﺶ فاصله گرفت و ﺑﻪ ﮐﻨﺎﺭﯼ ﺩﻭﯾﺪ ﺗﺎ ﺷﯿﺸﻪ ﺑﻪ ﺍﻭ ﻧﺨﻮﺭﺩ!!


ﺷﻮﻫﺮ ﺑﻪ ﻫﻤﺴﺮﺵ ﮔﻔﺖ: عزیزم ﻧﺒﺎﯾﺪ ﺍﺣﺴﺎﺳﺎﺕ ﺩﺭﻭﻏﯿﻦ ﻭ ﻇﺎﻫﺮﯼ مرﺩﻡ ﺗﻮ ﺭﺍ ﺑﻔﺮﯾﺒﺪ!

ﺑﺮﺧﯽ ﺍﻧﺴﺎﻧﻬﺎ ﻫﺴﺘﻨﺪ که ﺑﺎ ﺍﺣﺴﺎﺳﺎﺕ ﺩﺭﻭﻏﯿﻦ ﺍﻧﺴﺎﻧﻬﺎ ﺭﺍ ﻣﯽ ﻓﺮﯾﺒﻨﺪ،



ﻧﺒﺎﯾﺪ ﻓﺮﯾﺐ ﻇﺎﻫﺮﻧﻤﺎﯾﯽ ﺁﻧﺎﻥ ﺭﺍ ﺧﻮﺭﺩ!

ﺑﺮﺧﯽ ﺍﻧﺴﺎﻧﻬﺎ ﻫﻢ ﺍﺯ ﺑﺎﻃﻦ ﻭ عمق وجودشان ﺍﻓﺮﺍﺩ ﺭﺍ ﺩﻭﺳﺖ ﺩﺍﺭﻧﺪ ﭼﻪ بسا ﻫﻨﺮ ﻇﺎﻫﺮﺳﺎﺯﯼ ﺭﺍ ﻧﺪﺍﺭﻧﺪ!!



ﺍﻣﺎ ﻣﯿﻤﻮﻥ ﺻﻔﺘﺎﻥ ﺩﺭ ﺍﯾﻦ ﺩﻭﺭ ﻭ ﺯﻣﺎﻧﻪ ﭼﻪ ﺯﯾﺎﺩﻧﺪ ﻭ ﺷﯿﺮﺻﻔﺘﺎﻥ ﭼﻪ اندک..!!

 

 

 سلام دوستای خوبم

لطفا به وبلاگ حسین جان هم سر بزنید

اینجا کلیک کنید حله...

 

نوشته شده در ۱۳٩۳/٦/۱۳ساعت ٤:٠٠ ‎ب.ظ توسط امپراطور نظرات ()

حالت خوب نیست...

مدام چیزی در سینه ات فرو میریزد

و اشک، تا پشت پلک چشمانت می آید و نمیچکد!

سینه ات تنگ است و انگار دستی پنهان، نَفَست را در مُشت گرفته است.

حتی آه نیز راهِ پر کشیدن از سینه ات را گم کرده است.

روزگار، سنگریزه های غم را بر سرت می باراند و اندوهت از توصیف، بیرون است.

خدا را باور داری اما توان ایستادن و خواندن آیه ای از کتاب خدا را نداری.

فرشتگان آسمانی می آیند و می روند

و صدای بالشان در میان دیوارها می پیچد.

... اما چشمانت رَمَقِ تماشا ندارند.

خَلقِ خدا، بارها دلت را شکسته اند و امیدت را ناامید کرده اند.

اما این بار، انگار سپاه غم، راهی به قلعه ی محکم ایمانت پیدا کرده است.

 

آهسته سرت را به سوی قفسه ی کوچک کتابخانه ات بگردان

و بالاترین ردیف را نگاه کن!

کتابِ نیایش کوچکت، منتظر دستهای خسته و حلقوم شکسته ی توست!

 ......................................................

پیامبر گرامی اسلام(ص):

وقتی سپاه غم حمله میکند؛ نیایش با خداوند، تنها سلاح مومن است.

 

تـمام غصه ها از همان جایی آغاز می شوند که،

ترازو بر می داری می افتی به جان دوست داشتنت .

انـدازه مـی گـیـری !

حسـاب و کـتـاب مـی کـنـی !

مقـایـسـه مـی کـنـی !

و خدا نـکـنـد حسـاب و کـتـابـت بـرسـد بـه آنـجـا کـه زیـادتر دوستش داشته ای ،

کـه زیـادتـر گذشـتـه ای ،

که زیـادتـر بـخـشـیـده ای ،

به قـدر یـک ذره ،

یک ثانیه حتی !

درست از همانجاست که توقع آغاز می شود

و توقع آغازِ همه ی رنج هایی است که به نام عشق می بریم..!!

 

 

شیـر و رُفقـاش نشسته بودن و خوش میگذروندن....

بین صحبت شیره نگاهی به ساعتش میندازه و میگه:

آُه! اُه... ساعت 11 شده، باید برم، خانم خونه منتظره!

گاوه پوزخندی میزنه و میگه:

زن ذلیلو نیگاه... ادعاتم میشه سلطان جنگلی؟؟

شیر لبخند تلخی میزنه و میگه:

توی خونه یه شیـــر منتظرمه... نه یـه گاوی مثـل تــو !!

سلامتی همه شیــــر صفت ها (for sh)

 دوستای خوبم ممنون که تو این مدت تنهام نذاشتید و بهم سر زدید

وبلاگ حسین جان هم به روز شد

لطفاً به اونم سر بزنید

همینجا کلیک کنید

یاعلی

 

بعد نوشت:

 

رسید تا فلکه ی آب و روبروی حرم

گذاشت دست به سینه، سلام سوی حرم

لب زمین، دو چشمش دوباره باران خورد

در آستانه ی دریا، گرفت بوی حرم

گذاشت صورت خود را به صورت یک در

نفس کشید و نفس شد به رنگ و روی حرم

در آن طرف پدری که خمیده، با گریه

گره زده پسرش را به آبروی حرم

چقدر قطره به دریا رسیدنش زیباست

چقدر زمزمه جاری شده به جوی حرم

در ازدحام توسل، ز چشم من گم شد

ضریح بود و هزاران دعای توی حرم

شفا گرفته مریضی... زدند نقاره

صدای معجزه پیدا شد از گلوی حرم

گذاشت دست به سینه، عقب عقب برگشت...

رسید تا فلکه ی آب و روبروی حرم...

 

دوستای گلم فردا میرم مشهد

حلالم کنید

نائب الزیاره همتون هستم

 

نوشته شده در ۱۳٩۳/٢/۳٠ساعت ۳:٠٠ ‎ب.ظ توسط امپراطور نظرات ()

خود را شبی در آیینه دیدم، دلم گرفت

از فکر اینکه قد نکشیدم، دلم گرفت

از فکر اینکه بال و پری داشتم، ولی...

بالاتر از خودم نپریدم دلم گرفت

از اینکه با تمام پس انداز عمر خود

حتی ستاره ای نخریدم دلم گرفت

کم کم به سطحِ آیینه ام برف می نشست

دستی بر آن سپید کشیدم دلم گرفت

دنبال کودکی که در آن سوی برف بود

رفتم... ولی به او نرسیدم! دلم گرفت

نقاشی ام تمام شد و زنگ خانه خورد

من هیچ خانه ای نکشیدم، دلم گرفت

شاعر کنار جوی، گذر عمر دید و من...

خود را شبی در آیینه دیدم، دلم گرفت!!

 

یک سال دیگه هم از عمرم گذشت...

 

موسی و مسیح بروند پی کارشان!!!

"مادرم" پیامبری بود با یک زنبیل پر از معجزه...

خوب یادم هست

در اولین سوز زمستانی

النگویش را به بخاری تبدیل کرد..!!

 

مادرم...

بخاطر همه ی این سالها ازت ممنونم

بخاطر همه ی شب بیداریات بالا سر من

بخاطر همه ی مهربونیات

بخاطر همه ی فداکاریات

بخاطر همه ی خوبیات...

مادرم...

منو ببخش که قد کشیدنِ من،‌

به قیمتِ خم شدنِ قامتِ تو تموم شد!

منو ببخش که چشمای قشنگت کم سو شد

تا چشمای منو به دنیا باز کنی!

منو ببخش که همیشه پشتم بودی

اما من هیچی از کمردردت نفهمیدم

منو ببخش که همیشه دستمو گرفتی

اما من نمیتونم واسه لرزش دستات کاری کنم

شرمندتم مادرم...

که همیشه همون کسی بودی که خواستم

اما اون کسی نشدم که میخواستی!!

 

خدایا...

به خداوندیت قسم

هیچوقت مادرمو ازم نگیر!!

 

دوستای خوبم وبلاگ حسین جان هم به روز شد

خب به اونم سر بزنید دیگه... منتظرما!!

لطفاً اینجا کلیک کنید

 

نوشته شده در ۱۳٩٢/۱٢/۱٢ساعت ۱٢:۱٢ ‎ب.ظ توسط امپراطور نظرات ()

 من میخواهم در آینده شهید بشوم، برای اینکه....

 

معلم که خنده اش گرفته بود پرید وسط حرف علی و گفت:

ببین علی جان، موضوع انشاء این بود که در آینده میخواهید چه کاره بشین،

باید در مورد یه شغل یا یه کار توضیح میدادی.

مثلا پدر خودت چه کاره است؟

 

آقا اجازه......... شهید!!

 

 

 

موضوع انشاء: "خوشبختی"

 

به نام خدا

خوشبختی یعنی منم کربلایی بشم...

پایان

 

حکایت:

پیرمردی اسبی داشت و با آن اسب زمینش را شخم میزد.

روزی آن اسب از دست پیرمرد فرار کرد و در صحرا گم شد.

همسایگان برای ابراز همدردی با پیرمرد به نزد او آمدند و گفتند:

"عجب بد شانسی ای آوردی"

پیرمرد جواب داد: " بدشانسی؟ خوش شانسی؟ کسی چه میداند؟"

چندی بعد اسب پیرمرد به همراه چند اسب وحشی دیگر به خانه ی پیرمرد بازگشت.

اینبار همسایگان به او گفتند: "عجب خوش شانسی ای آوردی"

اما پیرمرد جواب داد: " بدشانسی؟ خوش شانسی؟ کسی چه میداند؟"

بعد از مدتی پسر جوان پیرمرد در حالی که سعی میکرد یکی از آن اسب های وحشی را رام کند

از روی اسب به زمین خورد و پایش شکست.

باز همسایگان گفتند: " عجب بد شانسی ای آوردی!"

و اینبار هم پیرمرد جواب داد:

" بدشانسی؟ خوش شانسی؟ کسی چه میداند؟"

در همان روزها ماموران حکومتی به روستا آمدند.

آنها برای ارتش به سربازهای جوان احتیاج داشتند.

از این رو هرچه جوان در روستا بود را برای سربازی با خود بردند،

اما وقتی دیدند که پای پسر پیرمرد شکسته است و نمیتواند راه برود،

از بردن او منصرف شدند!

" بدشانسی؟ خوش شانسی؟ کسی چه میداند؟"

 

هر حادثه ای که در زندگی ما روی میدهد، دو رو دارد. یک روی خوب و یک روی بد.

هیچ اتفاقی خوب مطلق و یا بد مطلق نیست.

بهتر است همیشه این دو را در کنار هم ببینیم.

زندگی سرشار از حوادث است...

...........................................................

دست هایم به آرزوهایم نرسید...
آنها بسیار بلندند!!
اما درخت سبز صبرم میگوید:
                                         امیدی هست...
                                                دعایی هست...
                                                        خدایی هست...

 

نوشته شده در ۱۳٩٢/۱۱/٦ساعت ۸:٠٠ ‎ق.ظ توسط امپراطور نظرات ()

آدما نباید دوست پیدا کنن!!

چون وقتی میرن، وقتی دیگه نمیشه بهشون زنگ بزنی

وقتی نمیتونی دردودل کنی یا حتی باهاشون شوخی کنی و بخندی...

همه ی دوستی خلاصه میشه تو عکسها و خاطراتت!

هی بغض تو گلوت گیر میکنه، خفه ت میکنه...

آدما باید همیشه تنها بمونن!!

 

 

متاسفم...

نه برای تو، که دروغ برایت خودِ زندگیست!

نه برای خودم، که دروغ تنها خط قرمز زندگیست برایم!

متاسفم که چرا مزه ی عشق را از دست تو چشیدم...

تا همیشه در شکِ دروغ بودنش بمانم!!

 

 

حرفهایم، دلخوریهایم، دلتنگیهایم، تمام اشکهایم،

بماند برای بعد...

تنها به من بگو با او چگونه میگذرد که با من نمیگذشت؟؟

 

 

خیلی دلتنگم، اما...

نمیدانم خیلی را چگونه بنویسم که خیـــــــــــــــــــــلی دیده شود!!

 

 

چه روزهایی رو توو نبودنت با سیگارم سر کردم!!

بالاخره برگشتی و بعد از این همه مدت اولین حرفی که زدی این بود:

اه چقدر سرفه میکنی اعصابم خورد شد!!

 

 


به سلامتی تو...

و سلامتی همه اونایی که نامردیهای زمونه نامردشون نکرد!! (خاصsh)

نوشته شده در ۱۳٩٢/۱٠/٢٠ساعت ٥:٠٠ ‎ب.ظ توسط امپراطور نظرات ()

"عشق" رسوایی محض است که حاشا نشود

 عاشقی با اگر و شاید و اما نشود

 شرط اول قدم آن است که مجنون باشیم

هر کسی در به در خانه ی لیلا نشود

دیر اگر راه بیفتیم، به یوسف نرسیم

سر ِ بازار که او منتظر ما نشود

لذت عشق به این حسِّ بلاتکلیفی ست

لطف تو شاملم آیا بشود؟ یا نشود؟

من فقط روبه روی گنبد تو خم شده ام

کمرم غیر در ِ خانه ی تو تا نشود

هرقدر باشد اگر دُور ِ ضریح تو شلوغ

من ندیدم که بیاید کسی و جا نشود

بین زوّار که باشم کرمت بیشتر است

قطره هیچ است اگر وصل به دریا نشود

مُرده را زنده کُنَد خوابِ نسیمِ حَرَمت

کار اعجاز شما با دَم ِ عیسی نشود

امن تر از حرمت نیست، همان بهتر که

کودکِ گمشده در صحنِ تو پیدا نشود

بهتر از این؟! که کسی لحظه ی پابوسیِ تو

نفس آخر خود را بکِشد، پا نشود

دردهایم به تو نزدیک ترم کرده طبیب

حرفم این است که یک وقت مداوا نشود!

من دخیل ِ دلِ خود را به تو طوری بستم

که به این راحتی آقا گره اش وا نشود

بارها حاجتی آورده ام و هر بارش

پاسخی آمده از سمت تو ، الّا نشود

امتحان کرده ام این را حرمت، دیدم که

هیچ چیزی قسم حضرت زهرا نشود

آخرش بی برو برگرد مرا خواهی کُشت

عاشقی با اگر و شاید و اما نشود...

 

 

 السلام علیک یا ثامن الحجج یا ضامن آهو

یا علی ابن موسی الرضا المرتضی

 

السلام علیک یا کریم اهل بیت یا حسن بن علی (ع)

صلی الله علیک یا رسول الله (ص)

وبلاگ حسین جان به روز شد

نوشته شده در ۱۳٩٢/۱٠/۱٠ساعت ٢:٠٠ ‎ب.ظ توسط امپراطور نظرات ()

هوا سرد شده...

و من منتظر هیچ دست گرمی نیستم!!

به گمانم جیبهایم با وفاترند..!!

 

 

 

بگذار آغوشم برای همیشه یخ بزند!!

نمیخواهم کسی شال گردن اضافی اش را

دور گردن احساسم بیاندازد..!!

 

 

 

به سلامتی کاج...

که تو اوج یخبندونِ زمستون، ذاتِ سبزش رو نشون میده...

وگرنه تو تابستون که هر علفِ هرزی ادعای سبزی داره..!!

 

 

 

ﮔﺎﻫﯽ ﺑﺎﯾﺪ ﻧﺒﺨﺸﯿﺪ ﮐﺴﯽ ﺭﺍ...

ﮐﻪ ﺑﺎﺭﻫﺎ ﺍﻭ ﺭﺍ ﺑﺨﺸﯿﺪﯼ ﻭ ﻧﻔﻬﻤــــﯿﺪ،

ﺗﺎ اینبار ﺩﺭ ﺁﺭﺯﻭﯼ ﺑﺨﺸﺶ ﺗﻮ ﺑﺎﺷﺪ!

ﮔﺎﻫﯽ ﻧﺒﺎﯾﺪ ﺻﺒـــﺮ ﮐﺮﺩ!

ﺑﺎﯾﺪ ﺭﻫﺎ ﮐﺮﺩ ﻭ ﺭﻓﺖ ﺗﺎ ﺑﺪﺍﻧﻨﺪ...

ﮐﻪ ﺍﮔﺮ ﻣﺎﻧﺪﯼ، ﺭﻓﺘﻦ ﺭﺍ ﺑﻠﺪ ﺑﻮﺩﻩ ﺍﯼ!

ﮔﺎﻫﯽ ﺑﺮ ﺳﺮﮐﺎﺭﻫﺎﯾﯽ ﮐﻪ ﺑﺮﺍﯼ ﺩﯾﮕﺮﺍﻥ ﺍﻧﺠﺎﻡ ﻣﯿﺪﻫﯽ،

ﺑﺎﯾﺪ ﻣﻨﺖ ﮔﺬﺍﺷﺖ...

ﺗﺎ ﺁﻥ ﺭﺍ ﮐﻢ ﺍﻫﻤﯿﺖ ﻧﺪﺍﻧﻨــــﺪ!

ﮔﺎﻫﯽ ﺑﺎﯾﺪ ﺑـــﺪ ﺑﻮﺩ، ﺑﺮﺍﯼ ﮐﺴﯽ ﮐﻪ

ﺮﻕ ﺧﻮﺏ ﺑﻮﺩﻧﺖ ﺭﺍ ﻧﻤﯽ ﺩﺍند..!!

 

 

 

من که خیالم راحته

 اگه زمستون سردم شد

یکی مثل تو رو دارم که دمش گرمه گرمه (خاص)

 

 

 

نبودنت...

مثل تمام کردن سیگار در یک روز برفیست!!

 

 

 

سلامتی جوونایی که دل پیر دارن

سلامتی لاتایی که الان حکم تیر دارن

سلامتی پیرزنی که چشمشو به در میدوزه

سلامتی سیگاری که روی لبت میسوزه

سلامتی رفیقی که همش باهاشم

سلامتی خطای روی دست داداشم

سلامتی خودت که یه روزی بابا شی

سلامتی مردایی مثل روح الله داداشی

سلامتیایی که باید نگمو میزنم

سلامتی رفیقم که واسش رگمو میزنم

سلامتی آقاجونا گرچه خشنن

سلامتی همه اونایی که بچه فشنن...

 

سلامتی همه شما دوستای خوبم

یلداتون مبارک

 

وبلاگ حسین جان هم به روز شد

لطفاً حتماً سر بزنید...

نوشته شده در ۱۳٩٢/۱٠/۱ساعت ۱٢:٠٠ ‎ب.ظ توسط امپراطور نظرات ()

 

 

زیر این سقفِ شمالی، باد و باران سهم من

هرچه دارد رنگی از خطهای پایان، سهم من

سبز سبز فصلهای رو به رو تقدیم تو

خشکسال شاخه های پیر و عریان، سهم من

آه..... ای فرزند بارانِ نفس گیرِ شمال

دخترِ شالی و زیتون، سهم انسان، سهم من

پشت این طاق مشجّر، پشت این فصل کبود

خواندن افسانه ی پارشمایان سهم من

روستایی بکر دارم، آسمانش مال تو

خانه هایش، خانه های خیس و ویران سهم من

آرزومند تمام آرزوهایت منم...

دوستت دارم همیشه از دل و جان "سهم من"

 

 

 

انسانها عموماٌ دو دسته اند:

تو...

و بقیه!!

 

 

 

 "تو" ماه را دوست داری

و "من" ماه هاست که تو را...

 

تقدیم به عشقم.....همسرم

چهارمین ماهگرد عقدمون مبارک

 

 

دلم کمی...

دروغ چرا؟؟

خیــــــــــــــــــــلی زیــاد "تـــو" را میخواهد... 

 

نوشته شده در ۱۳٩٢/٩/٢٠ساعت ۱٢:٠٠ ‎ق.ظ توسط امپراطور نظرات ()

 

هنوز مثل سابق "مهربانم"

اما دیگر کسی صدایم نمیکند: "مهربانــــــم"

 

بــــاران شده ای!!

یک لحظه میباری و من...

یک هفته بیمارم..!!

 

 

مـــن خاکستر شدم...

تو اما، فقط سیگاری را دیدی که تمام شد!!

 

سیگار میسوزد، کم میشود، ولی تکرار میشود...

مــن میسوزم، کم میشوم، ولی تکرار نمیشوم!!

 

نوشته شده در ۱۳٩٢/۸/٢٦ساعت ۱٢:۳۳ ‎ب.ظ توسط امپراطور نظرات ()

  

تاجِ امپراطوریَم را با افتخار

به شال نوکریَت دادم

امپراطور کسی است که اربابش تو باشی

...امیری حسین و نعم الامیر...

 

 

 

دوستای خوبم وبلاگ حسین جان هم به روز شد

ممنون میشم به اون هم سر بزنید...

نوشته شده در ۱۳٩٢/۸/٢٢ساعت ۱٢:٠٠ ‎ب.ظ توسط امپراطور نظرات ()

از حالِ زارِ نامه بَرَت حرف میزنند

از این سفیرِ در به درت حرف می زنند

در مسجدی که عطرِ علی می وزد از آن

از بی نمازیِ پدرت حرف می زنند

نیزه فروشهایِ نظرتنگ ِ چَشم شور

از قد و قامتِ پسرت حرف می زنند

کار از بهای گندم ِ ری هم گذشته است

از قیمتِ سرِ قمرت حرف می زنند

دیدم کنیزهای دمِ بخت ِ بی جهاز

از دخترانِ در سفرت حرف می زنند

دیدم که در محله ی خورجین فروش ها

خولی و شمر، پشت سرت حرف می زنند...

 

حسین جان

تصویرِ منِ خراب، پیشت باشد

این رازِ پر از عذاب، پیشت باشد

شاید به محرم نرسیدم آقا....

این اشک علی الحساب پیشت باشد

باورتون میشه دو روز دیگه محرمه...

نوشته شده در ۱۳٩٢/۸/۱۱ساعت ۱٢:٠٠ ‎ب.ظ توسط امپراطور نظرات ()

ماچعزیزم تولدت مبارکماچ

(SH  9/8/92)

.................................................................................................

هفتم آبانـــماه روز جـــهانی

کــــــــــــــــوروش کــــبـــیـر

بر تمام ایرانیان عزیز مبارک

با تشکر از وبلاگ کافه شهریور... 

.........................................................................

راستی 24 مهرماه تولد 5سالگی وبلاگم بود

وبلاگ عزیزم خیلی دوستت دارم

تولدت مبارک

نوشته شده در ۱۳٩٢/۸/٧ساعت ۱:٠٠ ‎ب.ظ توسط امپراطور نظرات ()

عید سعید غدیر خم مبارک

لطفاٌ کلیک کنید

........................................................................................

یکی نوشت...

یکی خوند!

بازم نوشت...

بازم خوند!!

آخرش اونیکه نوشت، مُرد!

اما اونیکه میخوند، موند...

حالا من مینویسم

تو بخون

من میمیرم

تو بمون

 

تلخی قصه اونجاست که...

وقتی دلم سوخت

دلش خنک شد!!

 

گریه کار کمی است برای توصیف نداشتنت...

دارم به رفتار پرشکوهی شبیه به مرگ فکر میکنم!!

 

به صلیب هم اگر کشیده شدی...

مسیح باش

نه مترسک شالیزار

 

نقطه ی آغاز سیگار کشیدنهایم روزی بود  که...

تو ترکم کردی!!

و سیگار درکم کرد..!!

 

در تمام امپراطوریم فقط تو حوا بودی!

افسوس دیر فهمیدم...

آدمها زیاد شده اند!!!

نوشته شده در ۱۳٩٢/٧/٢٩ساعت ۱:٠٠ ‎ب.ظ توسط امپراطور نظرات ()


قالب جدید وبلاگ پيجك دات نت