در جستجوی تو

بعضی آدمها هستن با چیزهای کوچک...

مثلا دوستی که همیشه موقع دست دادن برای خداحافظی,

توی اون لحظه ی قبل از رها کردن دست,

با نوک انگشت هاش به دست هات یک فشار کوچیک میده...

چیزی شبیه یک بوسه مثلا...

راننده ی تاکسی ای که حتی اگه در ماشینش رو محکم ببندی

بلند میگه: روز خوبی داشته باشی!!

آدمهایی که توی اتوبوس, وقتی تصادفی چشم در چشمشون میشی,

 دستپاچه رو برنمیگردونن, لبخند میزنن و هنوز نگاهت میکنن...

آدمهایی که حواسشون به بچه های خسته ی توی مترو هست,

بهشون جا میدن و گاهی بغلشون میکنن...

اونهایی که دستی رو که برای دادن تراکت جلوشون دراز شد,

رد نمیکنن!! هرچی باشه با لبخند میگیرن و یادشون نمیره که

همیشه چند متر جلوتر سطلی هست,

سطل هم که نبود کاغذ رو میشه تا کرد و گذاشت توی کیف.

دوستهایی که بدون مناسبت کادو میخرن,

مثلا میگن این شال پشت ویترین انگار مال تو بود...

یا گاهی دفتر یادداشتی,‌کتابی و یا...

آدمهایی که از سر چهار راه نرگس نوبرانه میخرن و با گل میرن خونه...

آدمهای ِ اس ام اس های ِ آخر شب...

که یادشون نمیره گاهی قبل از خواب,

به دوستانشون یادآوری کنن که چه عزیزنند,

آدمهای ِ اس ام اس های پرمهر و بی بهانه,

حتی اگه با اونا بدخلقی و بی حوصلگی کرده باشی...

آدمهایی که هر چند وقت یک بار, ایمیل پر محبتی میزنن که مثلا تورا میخوانم...

و بعد از هر یادداشت ِ غمگین, جوابی برات مینویسن که یعنی در کنارت هستم,

کسانی که غم هیچ کس را تاب نمیارن...

آدمهایی که حواسشون به گربه ها هست,‌ به پرنده ها هست, به درختها, موجودات دیگه...

آدمهایی که اگه توی کلاس تازه وارد باشی, زود صندلی کنارشون رو با لبخند تعارف میکنن که غریبگی نکنی

آدهایی که خنده رو از دنیا دریغ نمیکنن...

توی پیاده رو بستنی چوبی میخورن و روی جدول لی لی میکنن!!

همین آدمها با همین کارهای کوچیکشون...

همین ها هستن که دنیا رو جای بهتری میکنن برای زندگی...

 

 

 

پی نوشت:

 

مرد زندانی میخندید

شاید به زندانی بودن خویش

و شاید به آزادی من!!

راستی زندان کدام سوی میله هاست؟؟

 

سالهاست که معنای این را نفهمیدم:

"رفت و آمد" یا "آمد و رفت"؟؟

آدمها میروند که برگردند, یا می آیند که بروند؟؟

 

مثل آن مسجد بین راهی تنهایم,

هرکسی هم که می آید مسافر است!

میشکند؛

هم نمازش را،

هم دلم را...

 

 

روز نوشت:

کاش گفتن و شنودن از تو سهم همه ی ثانیه ها باشد

و یادآوریت، همه ی دقایق را پر کند,

و خدمت تو انگیزه ی همه ی حرکتها شود...

کاش سینه ی مان صندوق صدقه ای شود

و قلبمان, سکه ای نذر سلامتت!!

کاش دردمان همیشه با توسل به تو آرام گیرد

و دستمان جز به دعا برای تو به آسمان نرود!

کاش انتظار تو زنگی باشد که از نافرمانیت بازمان دارد!

کاش حال و هوای دلمان همیشه به رنگ نیمه شعبان باشد...

 

با امامتان مهدی منتظَر(عج) در ارتباط باشید.

امام محمد باقر(ع)

 

 ....................................................................................

سلام خدمت همه ی دوستای با معرفت و بی معرفت

ببخشید بخاطر همه ی این روزهایی که نبودم

تا آخر هفته کرجم و به همتون سر میزنم...

 

 

نوشته شده در پنجشنبه ٩ تیر ۱۳٩٠ساعت ٤:٤۱ ‎ب.ظ توسط مجتبی ن نظرات () |

خداوند...

روزگاری از نور و روح و عشقت، به ذره ای خاک دمیدی...

نور چشمانم شد، روح نفسم، عشق قلب...

و آنگاه خاک من شد!!!

انسان!

و روزگاری دیگر؛ به حکم و مشیٌت، خداوند

بازپس میگیری همه ی نور و همه ی روحت را...

و خاک میشوم دوباره...

و عشق را نه...

عشق را نه!!!

که هرچند همه ی حیات و مماتم در گرو اراده ی توست

اما اجازه میخواهم تا در حیات و ممات،

عشق در هست و نیستم باقی باشد...

عشق تو...

و خداوند

انگار همین عشق است که این الوهیت و این ربوبیتِ عظیم را

برای کوچکی چون من معنا میبخشد...

که چون نیستی را فرمان داده ای به عشق،

در دم هست شده است

بی درنگ...

و من که در تمام ِ این هست و هستی هیچم و هیچ!!!

خداوند؛ نزدیکتر از...

 

پی نوشت:

_در مقابل تقدیر خداوند همچون کودکی یک ساله باش

که وقتی او را به هوا می اندازی میخندد!!

زیرا که ایمان دارد او را خواهی گرفت...

 

_بیچاره سنگی که از دست کودکی رها میشود بسوی قناری!!!

نمیداند سر قناری را بشکند یا دل کودک را...

 

_تو همان مهربانی هستی؟

یا مهربانی همان توست؟؟

نمیدانم...!!!

بی شک میدانم که با هم نسبت نزدیکی دارید!!!

 

_نگاهم کرد؛ پنداشتم دوستم دارد!

نگاهم کرد؛ در نگاهش هزاران عشق را خواندم!!!

نگاهم کرد؛ دل به او بستم...!!!

نگاهم کرد؛ اما بعداً فهمیدم یارو اسکوله، فقط نگاه میکنه!!!

 

 

_دوستای خوبم سلام

ببخشید که کم سر میزنم بهتون و دیر آپ میکنم

سرم یه کم شلوغه؛ بعد از برگشت از مشهد رفتم ساری.

فردا هم باید برم زنجان، یه هفته ای نیستم...

وقتی برگشتم حتماً به همتون سر میزنم...

تا بعد...

 

نوشته شده در دوشنبه ٢ خرداد ۱۳٩٠ساعت ۱٢:۳٧ ‎ق.ظ توسط مجتبی ن نظرات () |

زائری بارانی ام، آقا به دادم میرسی؟

بی پناهم،‌خسته ام، تنهام، به دادم میرسی؟

گرچه آهو نیستم، اما پر از دلتنگی ام

ضامن چشمان ِ آهوها، به دادم میرسی؟

از کبوترها که میپرسم، نشانم میدهند

گنبد و گلدسته هایت را، به دادم میرسی؟

من دخیل ِ التماسم را به چشمت بسته ام

هشتمین دُردانه ی زهرا، به دادم میرسی؟؟؟

 

فردا میرم مشهد...

 ٨_٧ روزی نیستم... همتونو دعا میکنم....

فعلاً... یاعلی

نوشته شده در یکشنبه ۱۱ اردیبهشت ۱۳٩٠ساعت ٦:٤۸ ‎ب.ظ توسط مجتبی ن نظرات () |

سرپرست من...

هماره که میپرستم سرپرستی را که پرستارم است

از پرستشم میپرسم که آیا پرستشت کافیست؟؟

نه!!!

نه....

پی ِ واژه ای، و معنایی وارسته تر میگردم

وارسته و خالی و رها از "من"

آخِر میدانی خداوند؟

مادامی که واژه میگوید من میپرستم

هنوز من و منیٌتم،

با من و بر من و پرستشم مستولی است!!!

حال آنکه باید تنها تو باشی

تو..

تو....

من چه میکنم خداوند؟؟

چه کنم که در آن ِ پرستشت،

از من و  میم ِ افعالم فارغ شوم؟؟

یاری میخواهم!!!

و یار میجویم...

و این جُستن و گِرد خویش گشتنم،

در نظرت چه خنده آور است؛ خداوند...

وقتی که نزدیکتر از من و در منی؛ چه جستجویی؟؟

عزیز ِ لحظه لحظه ام... پرستشم را بی من بپذیر!!

و ببخش که من، ناخالصی ِ خلوص ِ واژه ی ناب ِ پرستشم!!

و بر گستاخی ام که تو را یار خوانده ام

و از تو یاری خواسته ام ، خرده مگیر..

و حالا من و پرستش و یاری و دیگر واژه هایم،

مقابل رحمت و کرامت تو، صف بسته ایم...

خداوند!!!

نزدیکتر از...

 

٢٠١١ نوشت:

سلام

به یه نکته ی جالب دقت کرده بودید؟

امسال، یعنی سال ٢٠١١ میلادی؛

چهار تا تاریخ غیر معمول رو تجربه میکنیم:

١/١/١١      ١١/١/١١      ١/١١/١١     ١١/١١/١١

تازه فقط همین نیست

دو رقم آخر سال تولد میلادی خودتون رو با سنٌی که

امسال خواهید داشت جمع کنید و نتیجه برای همه ١١١ است!!!

در ضمن؛ ماه اکتبر، پنج یکشنبه، پنج دوشنبه،

و پنج شنبه خواهد داشت!!

و این اتفاق هر ٨٢٣ سال رخ میدهد...

امسال سال پول است

و این سالها به عنوان کیف پول شناخته شده اند!!!

با آرزوی سالی پر از پول و سلامتی و شادی برای همتون...

..............................................................................

 

امام علی (ع):

 

 

از لغزش دیگران خوشحال مشو!!!

زیرا نمیدانی که زمانه در آینده با تو چه خواهد کرد...

 

 

نوشته شده در پنجشنبه ۸ اردیبهشت ۱۳٩٠ساعت ۳:٥٤ ‎ب.ظ توسط مجتبی ن نظرات () |

خداوند!!!

چشمان عالمی چشم به بندگی ام دوخته بود

و من هراسان از چشم زخم به بندگی ام،

که چشم به بنده نوازی ات دوخته!

هرچند...

هرچند قامت بندگی ام چندان هم رعنا و خوش قامت نبوده

که شایان چشم زخمی باشد!!!

اما، همان میزان بندگی را نیز به زحمت به چشمت آوردم،

و به رنجی بسیار انسان شده ام...

ذکر میخوانم، و ان یکاد به بندگی ام الصاق میکنم،

تا در امان باشد و باشم, من و بندگی از گزند ابلیس و ابلیس آزاد!!!

و بگذار مرا مجنون بخوانند! که به راستی مجنون تو ام...

مجنون تو!!!

و چه عاقلانه جنونی است, مجنون معشوقی چون تو بودن...

و این ذکر و این جنون از چشم غیر، دور و به چشم تو نزدیکم میکند...

و در آن ذکر برای من و عالم من جز شرافت و عشق چیست؟؟؟

خداوند؛ نزدیکتر از...

 

 

اصل نوشت:

 

امروز به عابری برخورد کردم

با خضوع زیاد به او گفتم: "ببخشید"

عابر با ادب تمام گفت:

"شما ببخشید، من ندیدمتان"

من و این غریبه با کمال ادب و احترام از همدیگر خداحافظی کردیم

 و هریک به راه خود رفتیم.

بعدازظهر همان روز، در آشپزخانه ی منزل، مشغول به کاری بودم...

پسرم پشت سرم ایستاده بود،

تا برگشتم، به او خوردم(مثل صبح با آن آقا)

چیزی نمانده بود بخورد زمین.

با بداخلاقی گفتم: "خودت رو بکش کنار!!"

او رفت و دل کوچکش شکست.

متوجه خشونتم نبودم.

شب در رختخواب دراز کشیده بودم، ندایی به گوشم رسید:

" چه طور با آن غریبه آن رفتار مؤدبانه را داشتی،

اما با خانواده و عزیزانت اینقدر بدرفتار کردی؟؟

برو آشپزخانه را نگاه کن، دم در چند شاخه گل افتاده؛

گلهایی هستند که پسرت (امیرعلی) برایت آورده بود،

خودش آنها را چیده بود، پشت سرت ایستاده بود که تورا غافلگیر کند،

تو اشکی را که در چشمان کوچکش جمع کردی، دیدی؟؟!!!"

 

و من ماندم یک دنیا شرمندگی از این اشتباه!!!

 

 

پی نوشت:

 

بگو نبارد برف...

این همه سپید ننشیند بر زمین،

‌حالا که ردپای ما کنار هم جفت نمیشود!!!

 ..................................................................................

 

تو آنجا... من اینجا....

نیمکتهای دنیا را بد چیده اند!!!

 

 

باز هم سفرهای من به دور ایران شروع شد

 امروز میرم همدان، تا حالا نرفتم اونجا!!!

انشالله که خوش میگذره...

 

نوشته شده در جمعه ٢٦ فروردین ۱۳٩٠ساعت ۱٢:٥۱ ‎ق.ظ توسط مجتبی ن نظرات () |

باز بسم الله الرحمن الرحیم

عاشقی هم عاشقی های قدیم....

در سمت تو ام

دلم باران

دستم باران

دهانم باران

چشمم باران...

روزم را با بندگی تو پاگشا میکنم،

هر اذانی که میوزد؛ پنجره ها باز میشوند، یاد تو کوران میکند...

هر اسم تو را که صدا میزنم، ماه در دهانم هزار تکیه میشود،

کاش من همه بودم، با همه دهانها تو را صدا میزدم...

کفشهای ماه را به پا کرده ام، دوباره عازم تو ام،

تا بوی زلف یار در آبادی من است

هر لب که خنده ای کند از شادی من است

زندگی با توست...

زندگی همین حالاست!!!

 

 

پی نوشت:

 

دنیا را میدهم برای لبخندت...

هراسی نیست، شاد که باشی دوباره دنیا از آن من است...

 

با من ای دوست اگر خوب اگر بد باشی...

تپش حس من این است که باید باشی!!!

 

 

نه چتر با خود داشتی،  نه روزنامه،‌  نه چمدان...

عاشقت شدم!!!

از کجا باید میفهمیدم مسافری؟؟؟!!!

 

 

نوشته شده در سه‌شنبه ۱٦ فروردین ۱۳٩٠ساعت ٧:٥٠ ‎ب.ظ توسط مجتبی ن نظرات () |

واقعا متاسفم...

واقعا واسه خودم متاسفم که افتخار میکردم که ایرانیم!!!

چند ماهه دارم خودم رو میکشم که برید رای بدید، برید رای بدید....

معلوم نیست دارید چیکار میکنید!!!

این عربها تو این شلوغ پلوغی کشورشون

تو این اوضاع نا به سامان مملکتشون

میرن به اسم مزخرف خلیج ع ر ب ی رای میدن

بعداً شما خوش و خرم میرید عید دیدنی و

آجیل و شیرینی میخورید؟؟!!

واقعاً که!!!

اون وقتی که گفتم برید اینجا رای بدید

خلیج فارس ٧٢% رای داشت؛ حالا شده ۶۶.٨%

و خلیج  ع ر ب ی از ٢٨% رسیده به ٣٣.٢%

میفهمید این یعنی چی؟؟؟!!

یعنی با عرض پوزش خاااااااااااااک بر سر هممون!!!

همین...

هنوزم زیاد دیر نشده ها!!!

به جای نظر گذاشتن واسه این پست و فیگور گرفتن و

ژست روشنفکری و گفتن حرفهای قشنگ قشنگ برید رای بدید!!!

پی نوشت:

با اینکه نظرات رو غیر فعال کردم باز دوستان لطف کردن 

و در قسمت نظرات پست پایین کامنت گذاشتن

از همه متشکر اما در جواب امیر حسین عزیز که گفته:

"خوب چرا ما انحصار طلبیم ؟
3000 سال این خلیج مال ما بوده . چه گلی به سرمون زدیم ؟
بزاریم الان دیگه مال عربها باشه
اونا بودن که توی این 3 دهه اسم خلیج رو توی دنیا به همه شناسوندن با پیشرفتشون ...
وقتی رئال مادرید و منچستر برای تعطیلات میان دبی یعنی همین
وقتی جام حهانی به عربا میرسه یعنی همین
وقتی از 1990 استخراج نفت حوزه ی پارس جنوبی رو عربها شروع کردن و ما 2 ساله به بهره برداری اقدام کردیم ...
اینا همه یعنی خلیج حق عربهاست . حق انسانهایی که باعث نام اوری خلیج هستند ...
شما ببین چنتا کشور عربی در حاضیه ی خلیج عرب هستند ؟
اینطرف فقط ایرانه
ایرانی که بوی گند تعفن از خاکش خیلی وقته بلند شده
چه بخوایم چه نخوایم این صده . صده ی عربهاست
خلیج عرب حق اعرابه ...
باید به فکر داخل باشیم."

باید بگم:

سلام
مثل اینکه خیلی عرب دوست داری!!![قهقهه]
میشه بفرمایید عربها چه پیشرفتی داشتن؟؟
جز اینکه نفت میفروشن و به شکم و ......شون میپردازن؟؟
جز اینه که از تمام عقاید و اعتقاداتشون گذشتن فقط واسه اینکه از آمریکا امتیاز بگیرن؟؟
میشه بگی کدوم کار عربها خلیج رو به جهان شناسوند؟
وقتی رئال مادرید و منچستر برای تعطیلات میان دبی یعنی چی؟؟
یعنی بخاطر پیشرفتش میان اونجا؟؟
مگه فوتبالیستها دانشمند و مخترع اند که بیان اونجا تحقیقات؟؟
میان اونجا واسه خوشگذرانی...
ایران هم میتونه تو این زمینه(مثل خیلی از زمینه های دیگه)پا بذاره رو اسلام و سواحل رو آزاد کنه!!
یه نگاه به تاریخ بنداز تا بفهمی یه زمانی بالا و پایین خلیج فارس
خاک ایران بوده
اما یه سری حاکم که مثل تو فکر میکردن, چوب حراج زدن به این آب و خاک!!!

اگه یه کم دقت کنی میفهمی اون بوی تعفنی که میگی از خاک ایران نیست..
از چیز دیگه است.
و بدون من قصد دفاع از حکٌام سیاسی ایران رو ندارم, برعکس........
اما به عنوان یه ایرانی دفاع از نام و آب و خاک و ناموس ایرانی رو وظیفه ی خودم میدونم...

همین..

دوستان هم اگه نظری دارن، نظرات رو آزاد کردم

بفرمایید

نوشته شده در سه‌شنبه ٩ فروردین ۱۳٩٠ساعت ٤:۱٩ ‎ب.ظ توسط مجتبی ن نظرات () |

 

٣۶۴ روز گذشت...

بعضی ها دلشون شکست

بعضی ها دل شکستن!!!

خیلی ها عاشق شدن و

خیلی ها تنها...

گریه کردیم

خندیدیم...

حالا فقط یک ١ روز مونده!!

یک روز از همه ی اون خاطره هامون تو سالی که گذشت...

سال نوت مبارک باشه دوستم...

 

 

اصل نوشت:

 

دخترک طبق معمولِ هر روز جلوی کفش فروشی ایستاد

و به کفش‌های قرمز رنگ با حسرت نگاه کرد.

بعد به بسته‌های چسب زخمی که در دست داشت خیره شد

و یاد حرف پدرش افتاد:

"اگر تا پایان ماه هر روز بتونی تمام چسب زخم‌هایت را بفروشی

آخر ماه کفش‌های قرمز رو برات می‌خرم."

دخترک به کفش‌ها نگاه کرد و با خود گفت:

یعنی من باید دعا کنم که هر روز دست و پا

و یا صورت ١٠٠ نفر زخم بشه تا.....

و بعد شانه‌هایش را بالا انداخت و راه و افتاد و گفت:

نه..... خدا نکنه..... اصلآ کفش نمی‌خوام!!!

 

پی نوشت:

 

معمولاً آخر هر چیزی دل آدم میگیره

آخر سال که دیگه جای خودشو داره...

حواسمون باشه تو شادیهای سال نو، یادمون نره که

خیلی ها هستن که برای جشن سال نو حتی نمیتونن

یه کم شیرینی بخرن..

کاش بتونیم شادیهامون رو با اونا هم قسمت کنیم...

 

 

دو قدم مانده به خندیدن برگ

یک قدم مانده به ذوق گل سرخ

چشم در چشم بهاری دیگر

تحفه ای یافت نکردم که کنم هدیه تان...

یک سبد عاطفه دارم؛ همه ارزانی تان!!!

........................................

دوباره سال جدید آمد

دوباره رسیده بهار

ز من اگر گله ای مانده

مرا ببخش اینبار

دعا کنم که همیشه دلت بماند شاد

پیام امشبم این است

سال نو مبارک باد

 

 

نوشته شده در یکشنبه ٢٩ اسفند ۱۳۸٩ساعت ٢:۱٢ ‎ب.ظ توسط مجتبی ن نظرات () |

عادت کرده ای که هر وقت عصبانی شدی یک نخ،

خوشحال شدی یک نخ، سورپرایز شدی یک نخ،

خواستی فکر کنی یک نخ، هوا خوب شد یک نخ،

دلت گرفت یک نخ, خواستی چیزی بنویسی یک نخ،

فکر قرض و قوله افتادی یک نخ،

ناامید شدی یک نخ، امیدوار شدی یک نخ،

حقوق گرفتی یک نخ، ارتقا دادند یک نخ،

دیرت شد یک نخ، صبحانه خوردی یک نخ،

ناهار خوردی یک نخ، شام خوردی یک نخ،

چای خوردی یک نخ، کارت تمام شد یک نخ بکشی....

باورت میشه؟؟!!

به هر بهانه ای داری دود را میبلعی! بو میگیری!

عصبی میشوی! اخمهایت درهم میرود!

سردرد میگیری! پیشانی ات چین برمیدارد،

اعتماد به نفست را دور میریزی، زن و بچه ات را از دست میدهی,

مریض میشوی، سرطان سراغت می آید و .....

باورت میشود؟؟

داری دود میشوی!            دود.....!!!

به خودت می آیی، میخواهی ترک کنی.

میبینی چقدر آسان میشود کنار گذاشت

شاید به همین خاطر هوس میکنی بار دیگر دود کنی!!

چون هزاران بار که بکشی هزاران بار هم میتوانی ترک کنی!!

به خودت میخندی لابد!!

مگر میشود به خودت دروغ بگویی؟؟  نه!!

باید یک بار "نه" بگویی و دیگر سراغ آن بدتر از ابلیس نروی...

امتحان کن.. اما فقط یک بار!!

 

 

پی نوشت:

 

 ١_دیدم نزدیک عیده، گفتم لااقل دوستان سیگاری

به بهونه ی سال نو هم که شده بذارن کنار این سیگارو...

راستی گفتم عید یاد یه مطلبی افتادم:

چرا بابا نوئل خارجی ها سفید و چاق و خوشگله

ولی حاجی فیروزِ ما سیاه و زشت و مردنی؟؟

و مهمتر اینکه چرا بابا نوئل به همه ی بچه ها کادو میده

ولی حاجی فیروزِ ما تو کوچه و خیابون میگرده و گدایی میکنه؟؟

کسی میدونه چرا؟؟ میشه تو نظرات به منم بگه؟؟

 

  

 

2ا تو کمی آجیل بگیری عید است

شمع و گل و اکلیل بگیری عید است

تو اخم کنی سال پر از پاییز است

هر وقت تو "تحویل" بگیری "عید" است...

 

   

پیشاپیش فرا رسیدن نوروز باستانی ١٣٩٠ رو به همه ی دوستان

تبریک میگم و آرزو میکنم  به همه ی آرزوهایی که

 تو سال قبل نرسیدن؛ تو سال جدید برسن...

سر سفره هفت سین دعای فرج آقامون امام زمان(عج) رو

فراموش نکنید... انشالله که امسال سال ظهورشون باشه...

 

  

جدا از روی ماهت ای دل افروز

نه روز از شب شناسم نه شب از روز

چو دیدارت شود من را میٌسر

همه روزم شود چون عید نوروز

 

 

3_دوستای خوبم؛ اگه پستهای قبلی ام رو خوندید و لطف کردید و

رفتید اینجا و به اسم خلیج فارس رای دادید از همتون متشکرم

و اگه رای ندادید حتما برید و رای بدید چون باز هم درصد خلیج عرب

داره میره بالا!!!

حالا باز هم یه بار دیگه اتحاد خودتون رو نشون بدید و

برید اینجا و برای رسمی شدن دین اسلام در آلمان رای بدید...

وقت زیادی نمیگیره... حتما رای بدید... ممنون..

 

   

 تا سال بعد... یاعلی... در پناه خدا...

 

 

 

نوشته شده در دوشنبه ٢۳ اسفند ۱۳۸٩ساعت ٢:٠٦ ‎ق.ظ توسط مجتبی ن نظرات () |

 

خانواده ی بسیار فقیری بودند که در یک کلبه ی کوچک

کنار مزرعه شان زندگی میکردند.

کلبه ی آنها نه اتاقی داشت نه اسباب و اثاثیه ای...

اعضای خانواده از برداشت محصولات مزرعه آنقدری گیرشان می آمد

 که شکمشان را به سختی سیر کنند.

اما یک سال بدون هیچ علتی

محصول کمی بیشتر از حد معمول به دست آمد.

در نتیجه کمی بیش از نیازشان پول به دست آوردند

و از آنجا که تا به حال آیینه ای در خانه نداشتند،‌

یک آیینه سفارش دادند.

بعد از چند روز همینکه بسته را تحویل گرفتند،‌

همه دور مادر جمع شدند.

زن اولین کسی بود که بسته را باز کرد و در آینه نگاه کرد و جیغ زد:

((رابرت؛تو همیشه میگفتی من زیبا هستم؛‌من واقعازیبا هستم!!))

مرد آینه را در دست گرفت، در آن نگاه کرد،‌لبخندی زد و گفت:

((تو همیشه میگفتی من خشن هستم، ولی من جذاب هستم))

نفر بعدی دختر کوچکشان بود که در آینه نگاه کرد و گفت:

((مامان؛ چشمهای من شبیه توست..))

اتفاق ناخواسته این بود که پسرکوچکشان که مثل همه پسربچه ها

 پرانژری بوداز راه رسیدو پیش ازهر اقدامی ازسوی آنهاآینه راقاپید.

اودر چهارسالگی از قاطر لگدخورده بودو صورتش ازریخت افتاده بود.

او فریاد زد:

((من زشتم!! من زشتم!!!))

و در حالی که میلرزید به پدرش گفت:

((پدر، آیا من همیشه همین ریخت بودم؟؟))

((بله پسرم، همیشه همین ریخت بودی))

((با این حال تو مرا دوست داری؟؟!!))

((بله پسرم، دوستت دارم))

((چرا؟ برای چه من را دوست داری؟؟!!))

((چون که مال من هستی...))

 

......... و من هر صبح وقتی که صادقانه به خودم نگاه میکنم

و میبینم درونم زشت است، از خدا میپرسم:

آیا دوستم داری؟؟!!

و او همیشه جواب میدهد:   بله!!

و وقتی که میپرسم چرا دوستم داری؟

او میگوید:

((چون که مال من هستی....))

 

 

 شریعتی نوشت:

خداوندا...............................

سرنوشت مرا خیر بنویس

تقدیری مبارک

که آنچه را که تو زود می خواهی        دیر نخواهم

و آنچه را که تو دیر می خواهی         زود نخواهم...

 

پی نوشت:

 1_ به یادتان میاورم تا بدانید که

زیباترین منش آدمی محبت اوست

پس محبت کنید

چه به دوست، چه به دشمن...

که دوست را بزرگ کندو دشمن را دوست!!!

((کورش کبیر))

 

2_لنگه های چوبی در حیاطمان،

گرچه کهنه اند و جیر جیر میکنند، محکمند...

خوش به حالشان که لنگه ی همند...!!!

 

 

٣_

الف: دیشب سر شام، برق ما رفت که رفت

اوضاع من و عیال من شد هشل هفت

در سفره چراغ گردسوزی بنهاد

یعنی به میان سفرمان آمد نفت!!!

 

 

ب: شنیده بودم اگه یه قورباغه رو بندازی تو آب جوش,

سریع میپره بیرون...

اما اگه بندازی اش تو آب سرد و

اون آب رو بذاری رو آتیش تا آروم آروم جوش بیاد,

اون قورباغه انقدر اون تو میمونه تا بپزه!!! 

بدون داشتن قصد توهین به کسی این شده داستان مملکت ما...

کلیک رنجه فرمایید...

 

  

همچنین برای دانلود آهنگ جدید محسن یگانه با نام فداکاری

کلیک کنید

 

نوشته شده در جمعه ٢٠ اسفند ۱۳۸٩ساعت ٢:٤۱ ‎ب.ظ توسط مجتبی ن نظرات () |

خیلی سخته که روز تولدت، همه بهت تبریک بگن....

 

 

 

جز اونی که فکر میکنی بخاطرش زنده ای!!!

 

 

 

تولدم مبارک!!!

 

 

اصل نوشت:

خوابی دیدم

خواب دیدم با خدا در ساحلی قدم میزنم

بر پهنه ی آسمان صحنه هایی از زندگی ام برق زد..

در هر صحنه دو جفت جای پا روی شن دیدم

یکی متعلق به من و دیگری متعلق به خدا.

وقتی آخرین صحنه در مقابلم برق زد،

به پشت سر و به جای پاهای روی شن نگاه کردم.

متوجه شدم که چندین بار در طول مسیر زندگی ام

فقط یک جفت جای پا روی شن بوده است.

همچنین متوجه شدم که این

در سخت ترین و غمگین ترین دوران زندگی ام بوده است.

این موضوع واقعا برایم ناراحت کننده بود

و درباره اش از خدا سوال کردم:

خدایا تو گفتی اگر به دنبال تو بیایم، در تمام راه با من خواهی بود.

ولی دیدم که در سخت ترین دوران زندگی ام

فقط یک جفت جای پا وجود داشت...

خدا پاسخ داد:

بنده ی عزیزم؛

من در کنارت هستم و هرگز تنهایت نخواهم گذاشت...

اگر در رنجها فقط یک جفت جای پا دیدی؛

 

زمانی بود که تورا در آغوشم حمل میکردم!!!

 

 

پی نوشت:

١_آسمانی میشوم وقتی که یادم میکنی...

ای تماشایی ترین مخلوق خاکی بر زمین!!!

 

 

٢_ممنون از همه ی دوستانی که تو این مدت که من نبودم سر زدن،

تا اونجا که میشد جواب نظرات پست پایین رو دادم...

 

 

٣_والدین گرامی!!!

اینقدر نگین:

“وقتی ما سن شما بودیم اینجور خوب بودیم، اونجور خوب بودیم”

مادر بزرگ ها دهن لق تر از چیزین که فکر می کنین !

 

 

نوشته شده در پنجشنبه ۱٢ اسفند ۱۳۸٩ساعت ٢:۳٠ ‎ق.ظ توسط مجتبی ن نظرات () |

وقتی خودم رو از ساختمون پرت کردم،

در حال پایین افتادن...

توی طبقه دهم؛ زن و شوهری رو که همیشه به داشتن روابط عاشقانه مشهور بودن،

در حالی دیدم که بدجوری با همدیگه مشاجره میکردن!!

پسر خشن و پر زور طبقه نهم رو دیدم که نشسته بود و های های گریه گریه میکرد...

دختر جوان طبقه ی هشتم، نامزدش رو در حال مصرف مواد مخدر پیدا کرده بود!

توی طبقه ی هفتم؛ همسایمون رو دیدم که مثل هر روز در حال خوردن داروی

ضد افسردگی اش بود.

طبقه ششمی بیکار هم طبق معمول هر روز، ٧ تا روزنامه خریده بود

تا بلکه یه کاری پیدا کنه.

تو طبقه ی پنجم؛ دکتر داشت همسایمون رو که توی تصادف

یک چشمش رو از دست داده بود و باید تا آخر عمر میلنگید، پانسمان میکرد...

توی طبقه چهارم هم که دوباره خواهر و برادر دعوا راه انداخته بودند.

توی طبقه سوم؛ پیرمرد بیچاره مثل هر روز منتظر بود که یکی به دیدنش بیاد.

خانم ساکن طبقه دوم به عکس شوهرش که ۶ ماه پیش از دست داده بود، زل زده بود.

قبل از اینکه خودم رو پرت کنم فکر میکردم از همه بد شانس تر و بدبخت ترم!!!

اما حالا فهمیدم که هر کسی مشکلات و نگرانی های خودشو داره.

در آخرین طبقه فهمیدم که وضعیتم اونقدر ها هم بد نیست.

اما...

اما دیگه فرصتی برای تغییر تصمیمم نداشتم.

فقط وقت کردم از خدا بخوام زنده بمونم

و بهش قول دادم اگر زنده بمونم، به بقیه ی آدمها یه چیزایی بگم...

به آدمها بگم که

سختی ها فانی اند و سرسختها باقی.

به آدمها بگم

مردن شجاعت نمی خواد! زنده موندن و زندگی کردن شجاعت میخواد.

بهشون بگم

به خدا نگن چه مشکلات بزرگی دارند،

بلکه به مشکلاتشون بگن چه خدای بزرگی دارند.

و بگم

تا شقایق هست، زندگی باید کرد!

 

 

شریعتی نوشت:

برای دیدن برخی رنگها و فهمیدن بعضی حرف ها،

از  نگریستن و اندیشیدن کاری ساخته نیست...

باید از آنجا که نشسته ایم برخیزیم،

قرارگاهمان را در جهان عوض کنیم..

 

 

 

پی نوشت:

1_در زمستانی سرد،

با دلی رفته ز دست،

کاش میشد به تو گفت:

که تو تنها سخن شعر منی...

تو مرو از بر من!!!

تو بمان تا که نمیرد دل من...

 

2_من از شیراز برگشتم

ممنون از همه ی دوستانی که سر زدن و نظر گذاشتن

تا اونجایی که میشد جواب نظرات رو دادم.

و خیلی بی معرفتن اونایی که نیومدن و نظر نذاشتن!!

من فردا میرم تبریز

تا بعد...

 

نوشته شده در جمعه ٦ اسفند ۱۳۸٩ساعت ٢:٢٢ ‎ق.ظ توسط مجتبی ن نظرات () |

 

 

 

آیا برابرند آنان که با تیغ ریش میزنند

 

 

 

 

با آنانکه با ریش تیغ میزنند؟؟!!!

 

پی نوشت: 

نور عترت آمد از آیینه ام

کیست در غار حرای سینه ام؟

رگ رگم پیغام احمد میدهد

سینه ام بوی محمد میدهد

 

میلاد پیامبر اکرم(ص) و امام صادق(ع) رو

به همه ی دوستان تبریک و تهنیت میگم...

 

٢_ میبینم که دوستان ریش دار همگی جبهه گرفتن!!!

آقا به دل نگیر، اگه با ریش تیغ نمیزنی که دمت گرم

اگه هم میزنی که حقته خب!!

جنبه داشته باش...

 

 

٣_ چون امروز میرم شیراز و احتمالا تا آخر هفته 

به اینترنت دسترسی ندارم نظرات این پست آزاده...

هر چه میخواهد دل تنگت بگو...

 

 

شریعتی نوشت: 

منتظر نمان که پرنده ای بیاید و پروازت دهد!!!

در پرنده شدن خویش بکوش...

 

 

نوشته شده در یکشنبه ۱ اسفند ۱۳۸٩ساعت ۱۱:٥٥ ‎ب.ظ توسط مجتبی ن نظرات () |

روزی پسر بچه ای در خیابان سکه ای ١٠ تومانی پیدا کرد.

او از پیدا کردن این پول، آن هم بدون هیچ زحمتی،

خیلی ذوق زده شد.

این تجربه باعث شد که بقیه ی روزها هم با چشم های باز،

سرش را به سمت پایین بگیرد.

او در مدت زندگی اش؛ ٢٩۶ سکه ی ١٠ تومانی،

١۶ سکه ی ٢۵ تومانی،‌٢ اسکناس ۵٠٠ تومانی و

یک اسکناس مچاله شده ی ١٠٠٠تومانی پیدا کرد.

یعنی در مجموع پنج هزار و سیصد و شصت تومان...

و در برابر به دست آوردن این مبلغ؛

او زیبایی دل انگیز ٣١٣۶٩ طلوع خورشید،

درخشش ١۵٧ رنگین کمان و منظره ی درختان افرا

در سرمای پاییز را از دست داد.

او هیچگاه حرکت ابرهای سفید را بر فراز آسمان،

در حالی که از شکلی به شکل دیگر در می آمدند، ندید.

و پرندگان در حال پرواز، درخشش خورشید و لبخند هزاران رهگذر،‌

هرگز جزئی از خاطرات او نشد.

......................................................

آیا شده راحتی کاری و عادت به آن کار، موجب شود

چشم خود را بر استعدادها، توانمندی ها و نبوغ خود ببندید و

یک عمر به خیال اینکه به دنبال راحتی هستید، ‌

ارزشهای بالاتری را از دست بدهید؟

ناگهان وقت رفتن سر میرسد و ما چرتکه می اندازیم و

میبینیم جمع همه ی عمرمان چند کیلو طلا شده است.

همان چیزی که می اندیشدیم برای ما

آسایش و احترام و ارزش می آورد.

پی نوشت:

ارزش هر کس برابر با آرزوهاشه

ارزش هر کس مساویه اون چیزیه که براش تلاش میکنه

ارزش هر کس به اندازه ی اون چیزیه که

از دست دادنش غمگینش میکنه و به دست آوردنش شادش میکنه.

راستی بهای شما چیست؟!

شما چند سال رو از دست دادید؟!

چند ماه؟ چند ساعت؟ چند دقیقه؟ چند ثانیه؟!

یک حسابی بکنید ببینید در برابر آن، چه چیزی به دست آورده اید؟

خدایا!

من از این دنیا تنها یک بار گذر خواهم کرد

پس بگذار هرکار خوبی که میتوانم انجام دهم

یا هر محبتی که میتوانم به هر انسانی نشان دهم

خدایا!

کمک کن تا از هم اکنون شروع کنم

و اجازه نده که از آن غفلت و دوری کنم

چون من دیگر از این راه گذر نخواهم کرد...

شریعتی نوشت:

١_ انسان چرا برخلاف همه ی جانوران بر روی دو پا ایستاده است؟

ایستاده است تا به آسمان بنگرد.

٢_ روح های بزرگ را از دو جا میتوان شناخت؛ یکی از نیاز بیشترشان

و دیگری از دردهای بیشترشان...

توجه:

دوستای خوبم یادتون نمیره که به اسم خلیج فارس رای بدید.

اگه دیر بجنبیم ازین به بعد تو گوگل باید خلیج عربی سرچ کنیما!!!

از ما گفتن بود.. حالا مثل بچه ی های خوب اینجا کلیک کنید..

نوشته شده در پنجشنبه ٢۸ بهمن ۱۳۸٩ساعت ٥:٢۱ ‎ب.ظ توسط مجتبی ن نظرات () |

 

 

شب عشق است

هر کس دست یار خویش می بوسد،

غریبم

بی کَسم

من دست غم

غم دست من بوسد!!!

ولنتاین مبارک...

پی نوشت:

انقدر گفتید گفتید تا آخر مجبورم کردید قالبم رو عوض کنم!!!

نوشته شده در سه‌شنبه ٢٦ بهمن ۱۳۸٩ساعت ۱:۳٤ ‎ق.ظ توسط مجتبی ن نظرات () |

من نمی دانم چیــــــــــــست؟؟

که چنین زار و پریشان شده ام!!

..... و چــــــــــــــــــــــــــــــرا ؟؟

مژه بر هم زدنی اشک مرا می ریزد؟؟؟

نکند وای من عاشق شده ام؟؟!!

 

من نـــــــــــــــــــــــمی دانم چیست؟؟!!

آنچه از چشـم تو تا عمق وجودم جاریست ؟؟

و مرا می شکند ، می سوزد...

و مرا زود به هم مــــــــــــــــی ریزد ...

نکند وای من عاشق شده ام؟!!؟

 

راستی....!

نگرانی من از بابت چیست ؟؟

و چرا اینهــــــــــــــمه رفتار ترا می پایم...

و چرا اینهــــــــــــــــــــــــمه دلواپس چشمان توام ؟؟؟؟

ریشه ی اینهــــــــــــــــــــــــمه دلتنـــــــــــگی چیست ؟؟؟

نکند وای من عاشق شده ام؟!!؟



آه ....

ای مردم این دهکده ی موهومی!!

به همه می گویم::

اگر عاشق شده باشــــــــــــــــــــــــــــم!!

خون من گردن آن دخترکـــــــــــــــ مهســــــایی است!!

که در اقلیــــــــم مجــــــــــــــازی

هر شب تـــــــــــــــــــا سحر

بال در بال دلـــــــــــــــــم می چرخید...

و برای دلم افسانه ی در یـــــــــــــــــــــــــــا می گفت


خون من گـــــــــــــــــــــــــــردن اوست!!

 

با تشکر از وبلاگ مهربان ترین قلبها

 

با ربط نوشت:

1_ سهم من خانه ای اجاره ای در قلب توست...

و هر روز...

ترس از ریختن وسایلم در کوچه ها!!!

2_ دیگران گر بروند از نظر از دل بروند

تو چنان در نظری، گر بروی، دل برود!!!

 

شریعتی نوشت:

و چه زشت و سرد و بی شور است زندگی کردن برای خویش،

بودن برای خود، و چه سخت است گفتگوهای تنهایی...

 

برای دیدن جالبترین عکسها از راهپیمایی ٢٢بهمن

کلیک کنید

 

آغاز امامت آقا امام زمان(عج) و به درک واصل شدن عمر رو

به همه ی دوستان تبریک میگم... اینجا کلیک کنید

 

نوشته شده در جمعه ٢٢ بهمن ۱۳۸٩ساعت ۱٢:٤۳ ‎ق.ظ توسط مجتبی ن نظرات () |

زاغکی قالب پنیری دید
به دهان برگرفت و زود پرید
بر درختی نشست در راهی
که از آن می گذشت روباهی
روبهک پرفریب و حیلت ساز
رفت پای درخت و کرد آواز
گفت: به به چقدر زیبایی
چه سری چه دمی عجب پایی
پر و بالت سیاه رنگ و قشنگ
نیست بالاتر از سیاهی رنگ
گر خوش آواز بودی و خوشخوان
نبودی بهتر از تو در مرغان
زاغ می خواست قار قار کند
تا که آوازش آشکار کند
طعمه افتاد چون دهان بگشود
روبهک جست و طعمه را بربود

.........................................

پی نوشت:

یادش بخیر روزای قشنگ مدرسه، و یادش بخیر این شعر...

شاید فکر کنید این شعر یه شعر کودکانه است، ولی خوندنش تو هر سنی چیزای زیادی رو بهمون یاد میده؛

خوبه که بدونیم هرکسی که ازمون تعریف میکنه، ممکنه واقعا نیٌت خیر نداشته باشه، فقط بخواد پنیرمون رو از چنگمون در بیاره!!!

خوبه که حواسمون به پنیرمون باشه، شاید اگه از دستش بدیم دیگه نتونیم مثل همون پنیر رو پیدا کنیم!!!

 

 

از همه ی دوستان عاجزانه عاجزانه عاجزانه خواهش میکنم حتما حتما حتما حتما حتما حتما اینجا کلیک کنن...

روی منو زمین نندازید دیگه!!!

+راستی نظرتون راجع به لحظه شمار غیبت،اوقات شرعی، طالع بینی که این بغل گذاشتم و شکل موس چیه؟؟ 

باربط نوشت:

١_گاهگاهی به یادت غزلی میخوانم/ تا نگویی که دلم غافل ازین فاصله هاست

خوبرویان همه گر با دل من خوب شوند/ خوب من، با همه خوبان، حساب تو جداست..

شریعتی نوشت:

خدایا...

بفهمان که بی تو چه میشوم!!!

امٌا نشانم نده...

خدایا...

هم بفهمان و هم نشانم بده که با تو چه خواهم شد!!!

 

نوشته شده در دوشنبه ۱۸ بهمن ۱۳۸٩ساعت ٥:٥٥ ‎ب.ظ توسط مجتبی ن نظرات () |

پیامبر اکرم(ص) فرمودند:

هر کس حلول ماه ربیع را به دیگران مژده دهد، من بهشت را به او مژده خواهم داد...

حلول ماه ربیع مبارک

با ربط نوشت:

١_ در فصل تگرگ عاشقت میمانم

     با ریزش برگ عاشقت میمانم

    هرچند تبر به ریشه ام میکوبی

    تا لحظه ی مرگ عاشقت میمانم

٢_بی هوا...

وارد هوایم شدی...

به دنبال دلیل نمی گردم

بمان...

از هفت آسمانم حتی...

هواپیمایی عبور نمی کند

تاخود را فریب دهم که من هم ستاره ای دارم!!!

نوشته شده در جمعه ۱٥ بهمن ۱۳۸٩ساعت ۱۱:٠٢ ‎ب.ظ توسط مجتبی ن نظرات () |

میخواهم  بگویم فقر  همه جا سر میکشد...

فقر؛ گرسنگی نیست

عریانی هم نیست

فقر ؛  چیزی را  " نداشتن " است...

 ولی  آن چیز پول نیست!!!

 طلا و غذا نیست...

فقر ؛ همان گرد و خاکی است که بر کتابهای فروش نرفته ی یک کتابفروشی مینشیند،

فقر ؛ تیغه های برنده ماشین بازیافت است که روزنامه های برگشتی را خرد میکند،

فقر ؛ کتیبه ی سه هزار ساله ای است که روی آن یادگاری نوشته اند،

فقر ؛ پوست موزی است که از پنجره ی یک اتومبیل به خیابان انداخته میشود،

فقر ؛ همه جا سر میکشد...

فقر ؛  شب را " بی غذا"  سر کردن نیست...

فقر ؛ روز را  " بی اندیشه"   سر کردن است!!!

دکتر شریعتی

......................................

پی نوشت:

١_هنگام نوشتن پست فقر١ تصمیم داشتم پست فقر٢ رو به مطلبی از دکتر گرانقدر استاد شریعتی اختصاص بدم که خدا خواست و الان موفق به این کار شدم.

٢_ واقعا دکتر چقدر زیبا راجع به فقر گفتن, من که از خوندن جملاتشون لذت میبرم..

با ربط نوشت:

١_طنین نبض بارانی

شکوه چشمه سارانی

تورا من دوست میدارم

و میدانم که میدانی..

٢_کاش یادت نرود، روی این نقطه ی پررنگ بزرگ...

بین ناباوری آدمها

یک نفر میخواهد که به یادت باشد...

نکند کنج هیاهو بروم از یادت!!!

٣_ فکر کنم از خوندن این داستان خوشتون بیاد. من که خوشم اومد..

نوشته شده در پنجشنبه ۱٤ بهمن ۱۳۸٩ساعت ٢:٢٥ ‎ق.ظ توسط مجتبی ن نظرات () |

مردی نزد روانپزشک رفت و غم بزرگی را که در دل داشت برای دکتر تعریف کرد..

دکتر گفت به سیرک بزرگ شهر برو، آنجا دلقکی هست که آنقدر میخنداندت تا غم از یادت برود...

مرد لبخند تلخی زد و گفت: من همان دلقکم!!!

...............................

پی نوشت:

١_ واقعا نمیشه از ظاهر آدما راجع بهشون قضاوت کنیم.

شاید تو جمع دوستامون همون کسی که بیشتر از همه میخنده بیشتر از همه حرف میزنه و از همه سرحال تر به نظر میاد، غم بیشتری تو دلش داشته باشه...

هیچوقت نگیم خوش به حال فلانی؛ هیچ غمی نداره, کاش ما هم مثل اون بودیم!!! شاید ما از همه ی اونا خوشبخت تر باشیم اما خودمون خبر نداشته باشیم..

٢_ غمها و گرفتاریهایت را به خدا بسپار و تنها لبخند بزن...

٣_مهربانی را اگر قسمت کنیم/    من یقین دارم به ما هم میرسد..

    آدمی گر ایستد بر بام عشق/   دستهایش تا خدا هم میرسد..

۴_ تا بهشت راهی نیست!!! شهادت را با ما تجربه کنید!!

هواپیمایی جمهوری اسلامی ایران!!        یه سر به اینجا بزنید

صمیمانه تسلیت میگم به خانواده ی جانباختگان سانحه ی هوایی اخیر

 

۵_رحلت پیامبر گرامی اسلام و شهادت امام حسن مجتبی(ع) و امام رضا(ع) رو به همه ی شما عزیزان تسلیت میگم... اینجا کلیک کنید.

۶_مردم با چه منطقی پیاده به حرم میروند؟؟؟ حتما کلیک کنید

نوشته شده در دوشنبه ۱۱ بهمن ۱۳۸٩ساعت ٢:٢٢ ‎ق.ظ توسط مجتبی ن نظرات () |

وقتی تو نیستی

نه هستهای ما چونان که بایدند

نه بایدها!!!

مثل همیشه، آخر حرفم و حرف آخرم را با بغض میخورم...

عمری است که لبخندهای لاغر خود را در دل ذخیره میکنم؛

باشد برای روز مبادا...

اما در صفحه های تقویم, روزی به نام روز مبادا نیست!!

آن روز هرچه باشد, روزی شبیه دیروز, روزی شبیه فردا؛

روزی درست مثل همین روزهای ماست...

اما کسی چه میداند؟؟؟ شاید امروز نیز روز مبادا باشد...

وقتی تو نیستی

نه هستهای ما چونان که بایدند

نه بایدها!!!

هر روز بی تو, روز مباداست!!!

پی نوشت:

١_ گفتی محبت کن برو...

باشد خداحافظ!!! ولی...

رفتم که تو باور کنی؛ دارم محبت میکنم

٢_ به همه ی دوستانی که از داستان (دوست من حسن چه شد؟؟) خوششون اومد پیشنهاد میکنم حتما اینجا کلیک کنن...

نوشته شده در شنبه ٩ بهمن ۱۳۸٩ساعت ۱٢:٤۳ ‎ق.ظ توسط مجتبی ن نظرات () |

روزی هزار بار بر صفحه ی دل بنویس:

میان بود و نبود تنها یک حرف فاصله است!

به همین سادگی!

و من...

روز و شب، جریمه ی سنگین رفتنت را پرداختم

و جز دل که روزی هزار بار خراش افتاد کسی نفهمید که

از "ب" بودنت تا "ن" نبودنت، فاصله تا بینهایت بود!!!

...........................................

پی نوشت: من دلم تنگ کسی است

که به دلتنگی من میخندد

باور عشق برایش سخت است

ای خدا باز به یاری دعای سحری

میشود دل به دل عاشق من بر بندد؟؟!!

نوشته شده در جمعه ۸ بهمن ۱۳۸٩ساعت ٢:۱۱ ‎ق.ظ توسط مجتبی ن نظرات () |

چقدر سفت شده پدال دوچرخه ی دونفره ی دوستیمون زیر پاهام...

حالا یا من خسته شدم

یا شیب زیاد شده

شاید هم...

تو دیگه رکاب نمیزنی!!!

پی نوشت:خدا رو شکر که امتحانات رو خوب دادی

خوش به حالت که میخوای بری مشهد، حتما دعام کن

ممنون

شاهچراغ هم معلومه که دعات کردم...

موفق باشی

 

نوشته شده در پنجشنبه ٧ بهمن ۱۳۸٩ساعت ۱٢:۱۸ ‎ق.ظ توسط مجتبی ن نظرات () |

بعد از ٢ هفته غیبت؛ سلام میکنم به همه ی دوستای خوبم

ببخشید اگه نظرات رو تایید نکردم و بهتون سر نزدم و آپ نکردم و جواب نظرات رو ندادم.

نبودم...

بخاطر کارم یه هفته ای رفته بودم  شهر زیبا و قدیمیِ یزد

با اون دیوار های کاهگلی و بادگیرهای بی نظیرش،

و البته شیرینی های خوشمزه!!!

و بعد هم شیراز

شهر شعر و ادب

حافظ, سعدی, دروازه قرآن، باغ ارم.....

و از همه مهمتر؛ شاهچراغ

راستش این چند روزی که شیراز بودم هر روز میرفتم

حرم امامزاده احمد ابن موسی کاظم(ع) _شاهچراغ_

و هر روز بیشتر از روز قبل یادم میافتاد که چقدر دلم واسه 

برادرش امام رضا(ع) تنگ شده...

۵ ماه از آخرین باری که مشهد رفتم میگذره و خیلی دلتنگم

خیلی دعا کردم

کاش باز بطلبه...

مجبور شدم به هرکسی رو بزنم

در محضر هر غریبه زانو بزنم

تحقیر شدم چونکه فراموشم شد

یک سر به شما ضامن آهو بزنم

 

 

پی نوشت: ١_ تو همین چند روز به همه ی دوستای بامعرفت و بی معرفت

 که سر زدن یا نزدن، نظر دادن  یا ندادن، آپ کردن یا نکردن, سر میزنم..

٢_امیدارم همتون امتحانات رو با موفقیت پشت سر گذاشته باشید.

امیدوارم تو هم آخرین امتحانت رو خوب داده باشی.

 

نوشته شده در چهارشنبه ٦ بهمن ۱۳۸٩ساعت ۱٢:۳٥ ‎ق.ظ توسط مجتبی ن نظرات () |

معلم عصبی دفتر رو روی میز کوبید و داد زد: سارا ...
دخترک خودش رو جمع و جور کرد، سرش رو پایین انداخت و خودش رو تا جلوی میز معلم کشید و با صدای لرزان گفت : بله خانوم؟
معلم که از عصبانیت شقیقه هاش می زد، تو چشمای سیاه و مظلوم دخترک خیره شد و داد زد:
چند بار بگم مشقاتو تمیز بنویس و دفترت رو سیاه و پاره نکن ؟ هـــا؟! فردا مادرت رو میاری مدرسه می خوام در مورد بچه بی انضباطش باهاش صحبت کنم!
دخترک چونه ی لرزونش رو جمع کرد... بغضش رو به زحمت قورت داد و آروم گفت:

خانوم... مادرم مریضه... اما بابام گفته آخر ماه بهش حقوق میدن...
اونوقت می شه مامانم رو بستری کنیم که دیگه از گلوش خون نیاد...
اونوقت می شه برای خواهرم شیر خشک بخریم که شب تا صبح گریه نکنه...
اونوقت...
اونوقت قول داده اگه پولی موند برای من هم یه دفتر بخره که من دفترهای داداشم رو پاک نکنم و توش بنویسم...
اونوقت قول می دم مشقامو ...
معلم صندلیش رو به سمت تخته چرخوند و گفت بشین سارا ...
و کاسه اشک چشمش روی گونه خالی شد . . .
نوشته شده در یکشنبه ۱٩ دی ۱۳۸٩ساعت ۱۱:٤۳ ‎ب.ظ توسط مجتبی ن نظرات () |

Design By : Night Melody


جدیدترین کد آهنگ