در جسـتـجـوی تــو... امپراطور sh

برای دل من... همیشه تو خواهی ماند!! حتی اگر مخاطب تمام این نوشته هایم... او شوند!!

 

٣۶۴ روز گذشت...

بعضی ها دلشون شکست

بعضی ها دل شکستن!!!

خیلی ها عاشق شدن و

خیلی ها تنها...

گریه کردیم

خندیدیم...

حالا فقط یک ١ روز مونده!!

یک روز از همه ی اون خاطره هامون تو سالی که گذشت...

سال نوت مبارک باشه دوستم...

 

 

اصل نوشت:

 

دخترک طبق معمولِ هر روز جلوی کفش فروشی ایستاد

و به کفش‌های قرمز رنگ با حسرت نگاه کرد.

بعد به بسته‌های چسب زخمی که در دست داشت خیره شد

و یاد حرف پدرش افتاد:

"اگر تا پایان ماه هر روز بتونی تمام چسب زخم‌هایت را بفروشی

آخر ماه کفش‌های قرمز رو برات می‌خرم."

دخترک به کفش‌ها نگاه کرد و با خود گفت:

یعنی من باید دعا کنم که هر روز دست و پا

و یا صورت ١٠٠ نفر زخم بشه تا.....

و بعد شانه‌هایش را بالا انداخت و راه و افتاد و گفت:

نه..... خدا نکنه..... اصلآ کفش نمی‌خوام!!!

 

پی نوشت:

 

معمولاً آخر هر چیزی دل آدم میگیره

آخر سال که دیگه جای خودشو داره...

حواسمون باشه تو شادیهای سال نو، یادمون نره که

خیلی ها هستن که برای جشن سال نو حتی نمیتونن

یه کم شیرینی بخرن..

کاش بتونیم شادیهامون رو با اونا هم قسمت کنیم...

 

 

دو قدم مانده به خندیدن برگ

یک قدم مانده به ذوق گل سرخ

چشم در چشم بهاری دیگر

تحفه ای یافت نکردم که کنم هدیه تان...

یک سبد عاطفه دارم؛ همه ارزانی تان!!!

........................................

دوباره سال جدید آمد

دوباره رسیده بهار

ز من اگر گله ای مانده

مرا ببخش اینبار

دعا کنم که همیشه دلت بماند شاد

پیام امشبم این است

سال نو مبارک باد

 

 

نوشته شده در ۱۳۸٩/۱٢/٢٩ساعت ٢:۱٢ ‎ب.ظ توسط امپراطور نظرات ()

عادت کرده ای که هر وقت عصبانی شدی یک نخ،

خوشحال شدی یک نخ، سورپرایز شدی یک نخ،

خواستی فکر کنی یک نخ، هوا خوب شد یک نخ،

دلت گرفت یک نخ, خواستی چیزی بنویسی یک نخ،

فکر قرض و قوله افتادی یک نخ،

ناامید شدی یک نخ، امیدوار شدی یک نخ،

حقوق گرفتی یک نخ، ارتقا دادند یک نخ،

دیرت شد یک نخ، صبحانه خوردی یک نخ،

ناهار خوردی یک نخ، شام خوردی یک نخ،

چای خوردی یک نخ، کارت تمام شد یک نخ بکشی....

باورت میشه؟؟!!

به هر بهانه ای داری دود را میبلعی! بو میگیری!

عصبی میشوی! اخمهایت درهم میرود!

سردرد میگیری! پیشانی ات چین برمیدارد،

اعتماد به نفست را دور میریزی، زن و بچه ات را از دست میدهی,

مریض میشوی، سرطان سراغت می آید و .....

باورت میشود؟؟

داری دود میشوی!            دود.....!!!

به خودت می آیی، میخواهی ترک کنی.

میبینی چقدر آسان میشود کنار گذاشت

شاید به همین خاطر هوس میکنی بار دیگر دود کنی!!

چون هزاران بار که بکشی هزاران بار هم میتوانی ترک کنی!!

به خودت میخندی لابد!!

مگر میشود به خودت دروغ بگویی؟؟  نه!!

باید یک بار "نه" بگویی و دیگر سراغ آن بدتر از ابلیس نروی...

امتحان کن.. اما فقط یک بار!!

 

 

پی نوشت:

 

 ١_دیدم نزدیک عیده، گفتم لااقل دوستان سیگاری

به بهونه ی سال نو هم که شده بذارن کنار این سیگارو...

راستی گفتم عید یاد یه مطلبی افتادم:

چرا بابا نوئل خارجی ها سفید و چاق و خوشگله

ولی حاجی فیروزِ ما سیاه و زشت و مردنی؟؟

و مهمتر اینکه چرا بابا نوئل به همه ی بچه ها کادو میده

ولی حاجی فیروزِ ما تو کوچه و خیابون میگرده و گدایی میکنه؟؟

کسی میدونه چرا؟؟ میشه تو نظرات به منم بگه؟؟

 

  

 

2_تا تو کمی آجیل بگیری عید است

شمع و گل و اکلیل بگیری عید است

تو اخم کنی سال پر از پاییز است

هر وقت تو "تحویل" بگیری "عید" است...

 

   

پیشاپیش فرا رسیدن نوروز باستانی ١٣٩٠ رو به همه ی دوستان

تبریک میگم و آرزو میکنم  به همه ی آرزوهایی که

 تو سال قبل نرسیدن؛ تو سال جدید برسن...

سر سفره هفت سین دعای فرج آقامون امام زمان(عج) رو

فراموش نکنید... انشالله که امسال سال ظهورشون باشه...

 

  

جدا از روی ماهت ای دل افروز

نه روز از شب شناسم نه شب از روز

چو دیدارت شود من را میٌسر

همه روزم شود چون عید نوروز

 

 

3_دوستای خوبم؛ اگه پستهای قبلی ام رو خوندید و لطف کردید و

رفتید اینجا و به اسم خلیج فارس رای دادید از همتون متشکرم

و اگه رای ندادید حتما برید و رای بدید چون باز هم درصد خلیج عرب

داره میره بالا!!!

حالا باز هم یه بار دیگه اتحاد خودتون رو نشون بدید و

برید اینجاو برای رسمی شدن دین اسلام در آلمان رای بدید...

وقت زیادی نمیگیره... حتما رای بدید... ممنون..

 

   

 تا سال بعد... یاعلی... در پناه خدا...

 

 

 

نوشته شده در ۱۳۸٩/۱٢/٢۳ساعت ٢:٠٦ ‎ق.ظ توسط امپراطور نظرات ()

 

خانواده ی بسیار فقیری بودند که در یک کلبه ی کوچک

کنار مزرعه شان زندگی میکردند.

کلبه ی آنها نه اتاقی داشت نه اسباب و اثاثیه ای...

اعضای خانواده از برداشت محصولات مزرعه آنقدری گیرشان می آمد

 که شکمشان را به سختی سیر کنند.

اما یک سال بدون هیچ علتی

محصول کمی بیشتر از حد معمول به دست آمد.

در نتیجه کمی بیش از نیازشان پول به دست آوردند

و از آنجا که تا به حال آیینه ای در خانه نداشتند،‌

یک آیینه سفارش دادند.

بعد از چند روز همینکه بسته را تحویل گرفتند،‌

همه دور مادر جمع شدند.

زن اولین کسی بود که بسته را باز کرد و در آینه نگاه کرد و جیغ زد:

((رابرت؛تو همیشه میگفتی من زیبا هستم؛‌من واقعازیبا هستم!!))

مرد آینه را در دست گرفت، در آن نگاه کرد،‌لبخندی زد و گفت:

((تو همیشه میگفتی من خشن هستم، ولی من جذاب هستم))

نفر بعدی دختر کوچکشان بود که در آینه نگاه کرد و گفت:

((مامان؛ چشمهای من شبیه توست..))

اتفاق ناخواسته این بود که پسرکوچکشان که مثل همه پسربچه ها

 پرانژری بوداز راه رسیدو پیش ازهر اقدامی ازسوی آنهاآینه راقاپید.

اودر چهارسالگی از قاطر لگدخورده بودو صورتش ازریخت افتاده بود.

او فریاد زد:

((من زشتم!! من زشتم!!!))

و در حالی که میلرزید به پدرش گفت:

((پدر، آیا من همیشه همین ریخت بودم؟؟))

((بله پسرم، همیشه همین ریخت بودی))

((با این حال تو مرا دوست داری؟؟!!))

((بله پسرم، دوستت دارم))

((چرا؟ برای چه من را دوست داری؟؟!!))

((چون که مال من هستی...))

 

......... و من هر صبح وقتی که صادقانه به خودم نگاه میکنم

و میبینم درونم زشت است، از خدا میپرسم:

آیا دوستم داری؟؟!!

و او همیشه جواب میدهد:   بله!!

و وقتی که میپرسم چرا دوستم داری؟

او میگوید:

((چون که مال من هستی....))

 

 

 شریعتی نوشت:

 

 

خداوندا...............................

سرنوشت مرا خیر بنویس

تقدیری مبارک

که آنچه را که تو زود می خواهی        دیر نخواهم

و آنچه را که تو دیر می خواهی         زود نخواهم...

 

پی نوشت:

 1_ به یادتان میاورم تا بدانید که

زیباترین منش آدمی محبت اوست

پس محبت کنید

چه به دوست، چه به دشمن...

که دوست را بزرگ کندو دشمن را دوست!!!

((کورش کبیر))

 

2_لنگه های چوبی در حیاطمان،

گرچه کهنه اند و جیر جیر میکنند، محکمند...

خوش به حالشان که لنگه ی همند...!!!

 

    

همچنین برای دانلود آهنگ جدید محسن یگانه با نام فداکاری

کلیک کنید

 

نوشته شده در ۱۳۸٩/۱٢/٢٠ساعت ٢:٤۱ ‎ب.ظ توسط امپراطور نظرات ()

خیلی سخته که روز تولدت، همه بهت تبریک بگن....

 

 

 

جز اونی که فکر میکنی بخاطرش زنده ای!!!

 

 

 

تولدم مبارک!!!

 

 

اصل نوشت:

 

خوابی دیدم

خواب دیدم با خدا در ساحلی قدم میزنم

بر پهنه ی آسمان صحنه هایی از زندگی ام برق زد..

در هر صحنه دو جفت جای پا روی شن دیدم

یکی متعلق به من و دیگری متعلق به خدا.

وقتی آخرین صحنه در مقابلم برق زد،

به پشت سر و به جای پاهای روی شن نگاه کردم.

متوجه شدم که چندین بار در طول مسیر زندگی ام

فقط یک جفت جای پا روی شن بوده است.

همچنین متوجه شدم که این

در سخت ترین و غمگین ترین دوران زندگی ام بوده است.

این موضوع واقعا برایم ناراحت کننده بود

و درباره اش از خدا سوال کردم:

خدایا تو گفتی اگر به دنبال تو بیایم، در تمام راه با من خواهی بود.

ولی دیدم که در سخت ترین دوران زندگی ام

فقط یک جفت جای پا وجود داشت...

خدا پاسخ داد:

بنده ی عزیزم؛

من در کنارت هستم و هرگز تنهایت نخواهم گذاشت...

اگر در رنجها فقط یک جفت جای پا دیدی؛

 

زمانی بود که تورا در آغوشم حمل میکردم!!!

 

 

 

پی نوشت:


١_آسمانی میشوم وقتی که یادم میکنی...

ای تماشایی ترین مخلوق خاکی بر زمین!!!

 

 

٢_ممنون از همه ی دوستانی که تو این مدت که من نبودم سر زدن،

تا اونجا که میشد جواب نظرات پست پایین رو دادم...

 

 

٣_والدین گرامی!!!

اینقدر نگین:

“وقتی ما سن شما بودیم اینجور خوب بودیم، اونجور خوب بودیم”

مادربزرگها دهن لق تر از چیزین که فکر می کنین !

 

 

نوشته شده در ۱۳۸٩/۱٢/۱٢ساعت ٢:۳٠ ‎ق.ظ توسط امپراطور نظرات ()

وقتی خودم رو از ساختمون پرت کردم،

در حال پایین افتادن...

توی طبقه دهم؛ زن و شوهری رو که همیشه به داشتن روابط عاشقانه مشهور بودن،

در حالی دیدم که بدجوری با همدیگه مشاجره میکردن!!

پسر خشن و پر زور طبقه نهم رو دیدم که نشسته بود و های های گریه گریه میکرد...

دختر جوان طبقه ی هشتم، نامزدش رو در حال مصرف مواد مخدر پیدا کرده بود!

توی طبقه ی هفتم؛ همسایمون رو دیدم که مثل هر روز در حال خوردن داروی

ضد افسردگی اش بود.

طبقه ششمی بیکار هم طبق معمول هر روز، ٧ تا روزنامه خریده بود

تا بلکه یه کاری پیدا کنه.

تو طبقه ی پنجم؛ دکتر داشت همسایمون رو که توی تصادف

یک چشمش رو از دست داده بود و باید تا آخر عمر میلنگید، پانسمان میکرد...

توی طبقه چهارم هم که دوباره خواهر و برادر دعوا راه انداخته بودند.

توی طبقه سوم؛ پیرمرد بیچاره مثل هر روز منتظر بود که یکی به دیدنش بیاد.

خانم ساکن طبقه دوم به عکس شوهرش که ۶ ماه پیش از دست داده بود، زل زده بود.

قبل از اینکه خودم رو پرت کنم فکر میکردم از همه بد شانس تر و بدبخت ترم!!!

اما حالا فهمیدم که هر کسی مشکلات و نگرانی های خودشو داره.

در آخرین طبقه فهمیدم که وضعیتم اونقدر ها هم بد نیست.

اما...

اما دیگه فرصتی برای تغییر تصمیمم نداشتم.

فقط وقت کردم از خدا بخوام زنده بمونم

و بهش قول دادم اگر زنده بمونم، به بقیه ی آدمها یه چیزایی بگم...

به آدمها بگم که

سختی ها فانی اند و سرسختها باقی.

به آدمها بگم

مردن شجاعت نمی خواد! زنده موندن و زندگی کردن شجاعت میخواد.

بهشون بگم

به خدا نگن چه مشکلات بزرگی دارند،

بلکه به مشکلاتشون بگن چه خدای بزرگی دارند.

و بگم

تا شقایق هست، زندگی باید کرد!

 

 

شریعتی نوشت:

برای دیدن برخی رنگها و فهمیدن بعضی حرف ها،

از  نگریستن و اندیشیدن کاری ساخته نیست...

باید از آنجا که نشسته ایم برخیزیم،

قرارگاهمان را در جهان عوض کنیم..

 

  

پی نوشت:

1_در زمستانی سرد،

با دلی رفته ز دست،

کاش میشد به تو گفت:

که تو تنها سخن شعر منی...

تو مرو از بر من!!!

تو بمان تا که نمیرد دل من...

 

2_من از شیراز برگشتم

ممنون از همه ی دوستانی که سر زدن و نظر گذاشتن

تا اونجایی که میشد جواب نظرات رو دادم.

و خیلی بی معرفتن اونایی که نیومدن و نظر نذاشتن!!

من فردا میرم تبریز

تا بعد...

 

نوشته شده در ۱۳۸٩/۱٢/٦ساعت ٢:٢٢ ‎ق.ظ توسط امپراطور نظرات ()

 

نور عترت آمد از آیینه ام

کیست در غار حرای سینه ام؟

رگ رگم پیغام احمد میدهد

سینه ام بوی محمد میدهد

 

میلاد پیامبر اکرم(ص) و امام صادق(ع) رو

به همه ی دوستان تبریک و تهنیت میگم...

 

٢_  چون امروز میرم شیراز و احتمالا تا آخر هفته 

به اینترنت دسترسی ندارم نظرات این پست آزاده...

هر چه میخواهد دل تنگت بگو...

 

 

شریعتی نوشت: 

 

منتظر نمان که پرنده ای بیاید و پروازت دهد!!!

در پرنده شدن خویش بکوش...

 

نوشته شده در ۱۳۸٩/۱٢/۱ساعت ۱۱:٥٥ ‎ب.ظ توسط امپراطور نظرات ()


قالب جدید وبلاگ پيجك دات نت