در جسـتـجـوی تــو... امپراطور sh

برای دل من... همیشه تو خواهی ماند!! حتی اگر مخاطب تمام این نوشته هایم... او شوند!!

پادشاه مامورش را به سرزمینی دور، جهت ماموریتی فرستاد.
مامور راهی آن سرزمین شد. آنجا سکنی گزید...
سالها گذشت و مامور سرگرم زندگی خود شد.
تجارتی راه انداخت؛ ازدواج کرد؛ صاحب فرزندانی شد و روزگار میگذرانید.
تا اینکه روزی از طرف پادشاه، پیکی نزد مامور آمد و به او خبر داد که پادشاه او را احضار کرده است.
مامور باید بی درنگ به نزد او میرفت؛ اطاعت کرد و به نزد پادشاه برگشت.
پادشاه مامور را خواست و از او پرسید که آیا ماموریتی که به عهده اش گذاشته شده بود، انجام داده یا نه؟
مامور شروع کرد به شرح داستان زندگیش که:
جناب پادشاه، وقتی وارد آن شهر شدم، به دکانی رسیدم که در آن تجارتی میشد بسیار متفاوت از اینجا. برای جستجو و کسب مایحتاج به آنجا رفتم و با صاحب دکان در خصوص درآمدِ.............
پادشاه سخن مامور را قطع کرده و پرسید:
آیا ماموریتی را که به عهده ات گذاشته بودم به انجام رسانیدی؟؟
مامور این بار شرح میدهد که: جناب پادشاه میگفتم خدمتتان؛ که من وقتی در آن تجارت بودم، یک دل که نه صد دل عاشق دختر صاحب دکان گشته و با او ازدواج کرده و..........
این بار نیز پادشاه سخنش را قطع کرد و گفت:
آیا ماموریتی که بر عهده ات گذاشته بودم به انجام رسانیدی؟؟
و باز مامور داستانی دیگر از زندگی اش را نقل کرد که بعد از اینکه خداوند فرزندانی را نصیبمان کرد، دیگر درآمد و کسب و کار، کفاف زندگیمان را نمیداد و دست به گسترش تجارتمان زدیم و توانستیم بسیار املاک و زمینهایی را به دست آورده و..............
پادشاه نگاهی به مامورش انداخت. به چشمانش خیره شد، لب گشود و گفت: تمام اینها قبول!! تمام اینها کارهای خوبی است که انجام دادی!!
تنها از تو میپرسم که علاوه بر تمام این کارها که شرحشان را گفتی،

ماموریت مرا نیز انجام داده ای؟؟؟
.....................................................................................
و این منم در محضر عشق الهی...
سرافکنده از بی پاسخی؛
شرمساری؛
من باید عاشق او میشدم . . . .
نمیدانم این همه سالها که متولد شدم و رشد کردم،
سرگرم چه ها بودم        که نمی بایست . . .
در رنگ و لعاب چه قصه ها فرورفته و باز نگشته بودم؛ که نمی باست.
چه ترسها از بابت چه مترسکهایی در خود پروراندم که نمی بایست.
چه هیاهوها برپا کردم، که نمی بایست.
چقدر اسیر الفاظ و بایدها و نبایدها بودم، که نمی بایست.
و چه لحظه ها که زندگی نکردم که می بایست . . .
چه حرفها که نگفتم    که میبایست . . .
چه حصارها و قفل ها و کلیدها را نشکستم    که میبایست . . .
چه قلبهایی را عاشق نکردم که
می بایست. . .
می بایست . . . .
می بایست . . . . . .

  

پی نوشت:

نگران نباش!

خوبم...

از همان "خوب"هایی که پدربزرگم بود

و صبحش مرد..!!

  

 

آرزوی خیلی ها بودم؛

اما...

قربانی قدرنشناسی یک نفر شدم..!!

 

 و من تو را...

مثل لذت تمام شدن مشق شبهای کودکی

دوست دارم...

نوشته شده در ۱۳٩۱/٩/٢٦ساعت ۸:٠٠ ‎ب.ظ توسط امپراطور نظرات ()


قالب جدید وبلاگ پيجك دات نت