در جسـتـجـوی تــو... امپراطور sh

برای دل من... همیشه تو خواهی ماند!! حتی اگر مخاطب تمام این نوشته هایم... او شوند!!

سلام

نمیدونم حالم خوبه یا....

شایدم بد!!

ما آدمها تا وقتی بچه ایم دوست داریم زودتر بزرگ شیم،

ولی وقتی که یه کم بزرگ شدیم تازه میفهمیم چه اشتباهی میکردیم!

بچه که بودم از اول اسفند خوشحال بودم،

ذوق داشتم که زودتر دوازده اسفند بشه...

تولدم بشه!!

ولی الان چند ساله که وقتی به تولدم نزدیک میشم...

نمیدونم خوبم یا؟؟

یعنی راست میگن که پیری زیادم بد نیست؟؟

اصلا رسیدن به بیست و هشت سالگی یعنی نزدیک شدن به پیری؟؟

 

پی نوشت:

زمستانی سرد کلاغ غذا نداشت تا جوجه هایش را سیر کند...

به ناچار گوشت بدن خود را میکند و به جوجه ها میداد!

زمستان تمام شد و کلاغ مرد.

جوجه ها زنده ماندند و گفتند:

خوب شد که مرد؛ خسته شدیم از این غذای تکراری!!

*جداً چرا وقتی بی دریغ محبت میکنی،

بعضی ها فکر میکنن وظیفه ات بوده؟*

بعد نوشت:

 1_دیدی که سخت نیست،

تنها... بدون من!

دیدی که صبح میشود،

شبها... بدون من؟

این نبض زندگی، بی وقفه میزند؛

فرقی نمیکند، با من... بدون من...

دیروز، گرچه سخت؛ امروز هم گذشت!

طوری نمیشود...

فردا بدون من..!!

 

2_دلم میخواهد بخوابم...

مثل ماهی حوضمان!!

که چند روزیست روی آب خوابیده است..!!



نوشته شده در ۱۳٩۱/۱٢/۱٠ساعت ٩:٠٠ ‎ب.ظ توسط امپراطور نظرات ()


قالب جدید وبلاگ پيجك دات نت