وقتی تو نیستی!!!

وقتی تو نیستی

نه هستهای ما چونان که بایدند

نه بایدها!!!

مثل همیشه، آخر حرفم و حرف آخرم را با بغض میخورم...

عمری است که لبخندهای لاغر خود را در دل ذخیره میکنم؛

باشد برای روز مبادا...

اما در صفحه های تقویم, روزی به نام روز مبادا نیست!!

آن روز هرچه باشد, روزی شبیه دیروز, روزی شبیه فردا؛

روزی درست مثل همین روزهای ماست...

اما کسی چه میداند؟؟؟ شاید امروز نیز روز مبادا باشد...

وقتی تو نیستی

نه هستهای ما چونان که بایدند

نه بایدها!!!

هر روز بی تو, روز مباداست!!!

پی نوشت:

١_ گفتی محبت کن برو...

باشد خداحافظ!!! ولی...

رفتم که تو باور کنی؛ دارم محبت میکنم

٢_ به همه ی دوستانی که از داستان (دوست من حسن چه شد؟؟) خوششون اومد پیشنهاد میکنم حتما اینجاکلیک کنن...

/ 44 نظر / 24 بازدید
نمایش نظرات قبلی
وحید زایری

سلام مجتبی جون مطلب جالبی بود . ممنون که برای ما تبلیغات راه انداختی . بعدا حساب می کنیم ![نیشخند]

وحید زایری

سلام مجتبی جون مطلب جالبی بود . ممنون که برای ما تبلیغات راه انداختی . بعدا حساب می کنیم ![نیشخند]

اسبق ... !!!

یکشنبه: ا بنزین 700تومنی اومدم تهران تو این خیابونای مزخرف،نزنی هم بهت میزنن!!دم ورودی تونل رسالت یهو یه صدا پیچید:بوف ف ف ف!!! من ترمز کردم عقبی نکرد زد به من!!اومدم پایین نگا کردم هیچی نشده بود،راننده هه همش میگفت ببخشید،در صندوق رو زدم،وا میشد،هیچی نبود یه خش هم نیفتاده بود...10 دقیقه که رفتم جلو دیدم یه صدایی افتاده تو ماشین...لعنت بهش...! اون لحظه که از عقب بهم زد خیلی وحشتناک بود ولی من نترسیدم!!اگه نترسیدم از کجا میدونم وحشتناک بود؟! چه میدونم!! یه روز معمولی بود امروز هم.با ماشین تا تهرانپارس،بعد ترمینال،سوار تاکسی ها،دماوند،2 تا کلاس،دیدن بچه ها...دستشویی های همیشه شلوغ دانشگاه!! همیشه جلوی آیینه ها چند نفری هستن که مشغول آرایش کردنن!تو دلم گفتم بیکارا!! لذت بردن از سرو کله زدن با 4 تا دکتر،با گوشی وررفتن...و...آها! کتاب سوفوکل،3 نمایش نامش رو هم خوندن! این روزا سر راه تو جاده کتاب میبرم با خودم،اگه خسته نباشم میخونم.از آهنگ گوش دادن و یا چرت و پرت گفتن با نفر بغلی خیلی بهتره...!! تنیجه گرفتم دیگه نگم هیچ روزی مسخرست!!همینا روزای عمرمن!بد نمیگذره من ناشکرم...!

اسبق ... !!!

دوشنبه: ادامه ی اودیپوس رو میخوندم امروز...واقعا خیلی موقعا هست که ماهم مثل این بیچاره موقعیت خودمونو کامل نمیدونیم،اون وقت هی نشستیم و اظهارنظر میکنیم.اه...دلم به حال سوفوکل می سوزه...113 تا نمایشنامه نوشته که فقط7تاش باقی مونده،بقیه از بین رفتن...!:( خیلی قدیمیه آخه...شاعر بزرگ یونان...!این همه بنویسی بعد از بین بره...واقعا به چه درد میخوره؟! رفتیم قهوه خونه ی دالان بهشت...یاد ترمای اول کاردانی...! چه زود گذشت...اون موقع منو امین ترم اول بودیم،فرهاد ترم 4،چقد میخندیدیم..میگفتیم هیچ وقت دوس نداریم مث تو ترم چاری باشیم...اه خیلی بزرگی...جای پدرمونی!خجالت نمیکشی با ما کوچولوها میپری؟! الان 14ترم از اون موقع گذشته...هنوزم کوچولو ام...ولی فرهلد کجاست...هیچ وقت دوست نداشتم جای هیچ کس به جز خودم بودم...

اسبق ... !!!

سه شنبه: تو مجله نوشته بود نوشتن خاطرات روزمره باعث میشه که الگوی فکری خودمون دستمون بیاد!!پس چرا من عمریست مینویسم و به دستم نیامد این الگو؟!!:دی البت از یه نظر درست هم میگه ها!مثلا من میشینم مینویسم امروز این جوری شد،اون جوری شد،با الگوی فکری خودم مینویسم!مثلا اگه یه نفر دیگه همین اتفاقات براش پیش میومد که همینارو نمینوشت!!مسلما یه چیزای دیگه ای میومد تو ذهنش.چرا؟!چون الگوهای فکریمون فرق میکنه.چون((اصل موضوعی)) همه ی آدما با هم متفاوته!اصلا یه چیزی که برای تو خیلی خیلی مهمه و فوق العادست و یه عالمه احساسات داری نسبت بهش،برای یه نفر دیگه شاید اصلا معنا نداشته باشه!! وهمینه که باعث تفاوت بین آدم ها شده!: تفاوت فکراشون! امروز ساعت 4 صبح پاشدم چشمات التماس میکرد بخوابم ولی ... با دوستم که تازه پدرشو از دست داده رفتیم کمیته امداد نفری مخارج ماهیانه ی 1 بچه رو تقبل کردیم چقدر بچه ی یتیم ... مگه ماهی 50 تومن چیه ؟ چرا انقدر دلسنگ شدیم ؟ نمیتونم بپذیرم که حتی این مسیله هم برا آدم عادی میشه...عادت!آدم به هر شرایطی عادت میکنه!لعنت به آدمیزاد....!

کویر

سلام.نه نورم.

کویر

ممنون شما هم همینطور پنیر[پلک]

م.ر.ق

ببخشید سوتفاهم چی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟[سوال][اضطراب]

م.ر.ق

عزیزم در مورد قالب هم شما اگه با opera یا mozilla باز کنی مشکلت حله با expelorerاوجوری باز میشه