من، تو، او... آخر داستان!!!

سال های آخر دبیرستان بود
باید آماده می شدیم برای ساختن آینده

من باید بیشتر درس می خواندم دنبال کلاس های  تقویتی بودم
تو تحصیل در دانشگا های خارج از کشور برایت آینده ی بهتری را رقم می زد
او اما نه انگیزه داشت نه پول. درس را رها کرد دنبال کار می گشت

روزنامه چاپ شده بود
هر کس دنبال چیزی در روزنامه می گشت

من رفتم  روزنامه بخرم که اسمم را در صفحه ی قبولی های کنکور جستجو کنم
تو رفتی روزنامه بخری تا دنبال آگهی اعزام دانشجو به خارج از کشور بگردی
او اما نامش در روزنامه بود روز قبل در یک نزاع خیابانی کسی را کشته بود

من آن روز خوشحال تر از آن بودم
که بخواهم به این فکر کنم که کسی کسی را  کشته است
تو آن روز هم مثل همیشه بعد از دیدن عکس های روزنامه
آن را به کناری انداختی
او اما آنجا بود در بین صفحات روزنامه
برای اولین بار بود در زندگی اش
که این همه به او توجه شده بود

چند سال گذشت
وقت گرفتن نتایج بود

من منتظر گرفتن مدارک دانشگاهی ام بودم
تو می خواستی با مدرک پزشکی ات برگردی. همان آرزوی دیرینه ی پدرت
او اما هر روز منتظر شنیدن صدور حکم اعدامش بود

وقت قضاوت بود
جامعه ی ما همیشه قضاوت می کند

من خوشحال بودم که مرا تحسین می کنند
تو به خود می بالیدی که  جامعه ات به تو افتخار می کند
او شرمسار بود که سرزنش و نفرینش می کنند

زندگی ادامه دارد
هیچ وقت پایان نمی گیرد

من موفقم من میگویم نتیجه ی تلاش خودم است!!!
تو خیلی موفقی تو میگویی نتیجه ی پشت کار خودت است!!!
او اما زیر مشتی خاک است. مردم گفتند مقصر خودش است !!!!

من , تو , او
هیچگاه در کنار هم نبودیم
هیچگاه یکدیگر را نشناختیم

اما من و تو اگر به جای او بودیم
آخر داستان چگونه بود؟؟؟

/ 29 نظر / 21 بازدید
نمایش نظرات قبلی
مه ستان

سلام دوست خوبم بله این متن را بارها خولنده ام اما هیچ گاه از خواندنش سیر نمی شوم [گل]

MIG MIG

hi and bye=hibye , is very nice see you later MIG MIG

اخر

هوس کردم روح زنگار گرفته ام را ببرم زیر این باران ِ یکریییییییییییزززززززززز ِ هنوز نباریده ی زمستان! که یا زنگی زنگ بشود یا رومی روم... مرگ ترین شبهای این روزها مثلا همین دیشب است که می نشینم توی تاکسی و می رسم به تاریکنای این جاده ی تاریک ِ تاریک ِ تاریک ِ تاریک ِ... که انتهایش می رسد به اصلی ترین میدان شهری که همیشه از آن بیزارم! و بیزار تر می شوم وقتی هیچ آدم عاقلی برنمی تابد فهمیدنش را که وقتی به میدان رسیدی باید دور بزنی و برگردی به تاریک ترین نقطه ی این تاریکنای تاریک ِ تاریک ِ.... و دستهایم را محکم بگیری که این روزها باز دستم دارد می لرزد... دلم می لرزد... لرزیدن لبهایم اما حکایت دیگری دارد شاید. حتی از جلوی فرودگاه امام که رد می شوم تنم به وضوح می لرزد مثل تن زمینی که از لای بغضت "هاییتی" را می لرزاند که باز از صبح که چشم باز می کنم حس کنم هیچ چیزی زیر پایم ، پشت سرم ، روبرویم حتی بالای سرم نمی ایستد جز دستهایت که راه آسمان را خوب می دانند... همین.

اخر

تازگی ها فکر می کنم خیلی احساساتی شده ام و برای همه دل می سوزانم و همش در حال قربون صدقهء همه رفتن هستم .(یک بزرگی یادم داد.گفت روزگار بدی است هوای هم را زیاد داشته باشید یک کمی قربون صدقه هم بروید بگذرد این روزهای ) نمی دانم خوب است یا بد اما حال من را بهتر می کند قربون صدقه های من اینطوری هستند : . الهی قربون اون خانوم چادریه که تا نصفه شب جلوی پمپ بنزین ستارخان می شینه و قند و شکر می فروشه برم که روشو محکم می گیره . . الهی فدای مریم خودم بشم که صبحای خیلی زود خوابالو باید بره سر کار و از اون گربهه که دم نداره خیلی می ترسه. . الهی دور مامانم بگردم که سس سالاد خیلی دوست داره و میگه آبجیم درست کردنی همش توش ماست می ریزه. . الهی قربون مریم محسنینا برم که دلش قد یه گنجیشکه و اون وقتا برای به هم رسیدن من و مریم چهل تا زیارت عاشورا خونده بود. و من همش حسرتمه که چرا براش برادری نمی کنم. . الهی قربون رییسمون برم که خیلی سعی می کنه با همه رفیق باشه و همه دوسش داشته باشن و خیلی هم موفق نیست . . الهی بمیرم واسه اون آدمایی که تو طبقه دهم بیمارستان ساسان بستری هستن و من همیشه از میدون ولیعصر گذشتنی یا

م.ن

سلام آقا شرمنده امروز فهمیدم که اون مجتبی نجف زاده ای که ما کارش داریم شما نیستی البته شرمنده . اگه در این مدت از پیام های ما دلگیر شدی حلال کن ولی در کل وبلاگ قشنگی داری. خداحافظ.

وحيد زايري

زيبا بود . متاسفانه درد در كشور ما بسيار است . كمتر كسي است كه مشكل نداشته باشد .

نیلو

خیلی خیلی خیلی قشنگ بود قلبم گرفت

تارا

داستان خیلی قشنگی بود

بی نام و نشان

چقدر زیبا نوشتی داداش معناش خیلی عمیق بود ناز شستت