شیرین...####... فرهاد

نمی دونم چرا ماشینا تو تونل که میرن هی بوق می زنن..

اونم از نوع بوق عروسی!

شاید شاد اند که فرهاد به شیرین نرسید!!!

نانوا هم جوش شیرین میزند!!! بیچاره فرهاد...

/ 19 نظر / 5 بازدید
نمایش نظرات قبلی
حميد

سلام مجتبي جان ممنون كه خبرم كردي.خيلي زيبا كلمات رو به كار بردي.ولي به نظر من به دليل نرسيدن فرهاد به شيرين نيست .بلكه به خاطر حسيه كه خيلي ها دارن واونم از بچگي بوده.وقتي بچه بوديم و فلسفه وجود تونل رو نميدونستيم .تا ميرسيديم توش داد و بيدادراه مينداختيم وباباهامون هم بخاطر دل ما بوقي ميزد.واين عادت شد.ونانوا هم بخاطر بهتر شدن قيافه نانش جوش شيرين رو ميزنه .شما هم در اوج زيبايي تونستين اين ادبيات رو به كار بردين. وصال گورستان عشق است(افلاطون)به نظر من اين نرسيدن شيرين وفرهاد وليلي ومجنون به هم باعث ماندگاري عشقشون شد

پاتوق جوانان

چون از صدای بوق ماشینشون خوششون میاد که داخل تونل انعکاس داره!! ممنون دوست عزیز نظر لطفته[گل]

مولود

سلام این بوق زدن ها از سر بی فرهنگیه برادر من نه شاد بودن. موفق باشید

بی دوست دخترا

داداش دیدی اومدیم خوبی خوشی مرسی که سر میزنی بازم میایم

لیلا

زندگی آنقدر کوتاه است که بعضی ها فقط میرسند کارهای ضروری خود راانجام دهند!!!

لیلا

عصر جمعه است و دلم گرفته . می زنم تو خیابون و از سرازیری توی بلوار پیاده میرم سمت پله های پارک که یهو یه ماشین بوق می زنه ، به روی خودم نمیارم و به سرعت قدمهام اضافه می کنم. کمی جلوتر ترمز می زنه. حالیمه چی کار داره می کنه. به روی خودم نمیارم و از کنارش بی تفاوت رد می شم. سرعتش را هم قدم من می کنه و شیشه ی سمت کمک را میده پایین و می گه : خانوم محترم کجا تشریف می برید؟ جواب نمی دم. نیشش را تا بناگوش باز می کنه و باز می گه : خانوم عزیز ، بنده همه جوره در خدمت شما هستم. با صدای سگی که اماده پاچه گرفتنه میگم که مزاحم نشه ، اما خوب حالیش نیست. لابد فکر می کنه دارم "ناز" می کنم. نیش ترمزی می زنه و همانطور در حال رانندگی کیف پولش را از جیب شلوارش می کشه بیرون.: خانوم محترم ، بیا بابا ،هر چی تو بگی،قربونت برم، ضد حال نزن دیگه .لای کیف پولش را باز کرده و اسکناس وچک پول تعارف می کنه و همزمان چشمک می زنه که سخت نگیرم.

لیلا

یک آن هوس می کنم که بپرم و در ماشینش را باز کنم و بکشمش پایین و با قوت هر چه تمام تر ، پس کله اش را بگیرم و صورتش را توی شیشه ی ماشینش خورد کنم اما چون با خشونت مخالفم منصرف می شوم.( البته دلیل اصلیش اینه که زورم بهش نمی رسه) . دستهام را می ذارم روی شیشه و تا سینه خم می شم توی ماشین. .گل از گلش شکفته ، دور و برم را نگاه می کنم و فاصله ام را تا پارک می سنجم. توی خیابون هیچ کس نیست. لبخند پهنی می زنم و می پرسم: حالا چی چی داری؟ کیفشو بالا میاره و نگاه هرزه اش از روی لبهایم تا سینه ها پایین می آید، کیف پول را توی هوا می قاپم و با تمام قدرتم پرت می کنم آن طرف بلوار و مثل فشنگ به سمت پارک می دوم. پشت سرم صدای کشیده شدن ترمز دستی و باز شدن در ماشین می آید و مردک از ته جگرش فریاد می زند: اووووووووووووووووووووووووووووووی، جنده ! و من همینطور که می دوم با خودم فکر می کنم که چفدر جالب است که در ایران تا وقتی فکر می کنند جنده ای ، خانوم محترم صدایت می کنند و وقتی مشخص می شود این کاره نیستی تبدیل به یک جنده می شوی .....

مامان آتریسا

درود بر شما و ممنون بابت حضور سبزتون در سرزمین رویای به حقیقت پیوسته من غاشق این دسته ار متن هام...پر از بار احساسی و نکته های ظریف.... و به این پست که رسیدم 1 لحظه حس آشنایی به من دست داد ...اخساس کردم حرف خودمه! و بعد یادم اومد که حسم درسته[لبخند] دیگه فرزند برای آدم حواس نمیراره[چشمک] جمله آحر پر از محتوا بود...تبریک[گل] پایدار باشید

سحر

منکه تو تو تونل کودک درونم زنده میشه دقیقا مثل وقتی که میرم شهر بازی[چشمک] بقیرو نمی دونم