ماموریت مرا نیز انجام داده ای؟؟؟

پادشاه مامورش را به سرزمینی دور، جهت ماموریتی فرستاد.
مامور راهی آن سرزمین شد. آنجا سکنی گزید...
سالها گذشت و مامور سرگرم زندگی خود شد.
تجارتی راه انداخت؛ ازدواج کرد؛ صاحب فرزندانی شد و روزگار میگذرانید.
تا اینکه روزی از طرف پادشاه، پیکی نزد مامور آمد و به او خبر داد که پادشاه او را احضار کرده است.
مامور باید بی درنگ به نزد او میرفت؛ اطاعت کرد و به نزد پادشاه برگشت.
پادشاه مامور را خواست و از او پرسید که آیا ماموریتی که به عهده اش گذاشته شده بود، انجام داده یا نه؟
مامور شروع کرد به شرح داستان زندگیش که:
جناب پادشاه، وقتی وارد آن شهر شدم، به دکانی رسیدم که در آن تجارتی میشد بسیار متفاوت از اینجا. برای جستجو و کسب مایحتاج به آنجا رفتم و با صاحب دکان در خصوص درآمدِ.............
پادشاه سخن مامور را قطع کرده و پرسید:
آیا ماموریتی را که به عهده ات گذاشته بودم به انجام رسانیدی؟؟
مامور این بار شرح میدهد که: جناب پادشاه میگفتم خدمتتان؛ که من وقتی در آن تجارت بودم، یک دل که نه صد دل عاشق دختر صاحب دکان گشته و با او ازدواج کرده و..........
این بار نیز پادشاه سخنش را قطع کرد و گفت:
آیا ماموریتی که بر عهده ات گذاشته بودم به انجام رسانیدی؟؟
و باز مامور داستانی دیگر از زندگی اش را نقل کرد که بعد از اینکه خداوند فرزندانی را نصیبمان کرد، دیگر درآمد و کسب و کار، کفاف زندگیمان را نمیداد و دست به گسترش تجارتمان زدیم و توانستیم بسیار املاک و زمینهایی را به دست آورده و..............
پادشاه نگاهی به مامورش انداخت. به چشمانش خیره شد، لب گشود و گفت: تمام اینها قبول!! تمام اینها کارهای خوبی است که انجام دادی!!
تنها از تو میپرسم که علاوه بر تمام این کارها که شرحشان را گفتی،

ماموریت مرا نیز انجام داده ای؟؟؟
.....................................................................................
و این منم در محضر عشق الهی...
سرافکنده از بی پاسخی؛
شرمساری؛
من باید عاشق او میشدم . . . .
نمیدانم این همه سالها که متولد شدم و رشد کردم،
سرگرم چه ها بودم        که نمی بایست . . .
در رنگ و لعاب چه قصه ها فرورفته و باز نگشته بودم؛ که نمی باست.
چه ترسها از بابت چه مترسکهایی در خود پروراندم که نمی بایست.
چه هیاهوها برپا کردم، که نمی بایست.
چقدر اسیر الفاظ و بایدها و نبایدها بودم، که نمی بایست.
و چه لحظه ها که زندگی نکردم که می بایست . . .
چه حرفها که نگفتم    که میبایست . . .
چه حصارها و قفل ها و کلیدها را نشکستم    که میبایست . . .
چه قلبهایی را عاشق نکردم که
می بایست. . .
می بایست . . . .
می بایست . . . . . .

  

پی نوشت:

نگران نباش!

خوبم...

از همان "خوب"هایی که پدربزرگم بود

و صبحش مرد..!!

  

 

آرزوی خیلی ها بودم؛

اما...

قربانی قدرنشناسی یک نفر شدم..!!

 

 و من تو را...

مثل لذت تمام شدن مشق شبهای کودکی

دوست دارم...

/ 12 نظر / 28 بازدید
نمایش نظرات قبلی
dust

omidvaram halet khub bashedust!

گمنام نام آور

سلام برآن بدن های بی کفن................ سلام وبلاگ زیبایی دارید امیدوارم بتونیم راه ورسم اهل بیت رو بریم. اگر مایل بودین به کلبه منم سر بزنید. اگه مایل به تبادل لینک بودین منو با(((گمنام نام آور)))لینک کنید بگید منم با چه اسمی لینکتون کنم. وعده ما بهشت.........

ناعمه

سلام ممنون از حضورت نگران نباش! خوبم... از همان "خوب"هایی که پدربزرگم بود و صبحش مرد..!!

رویا

سلام ..رسیدن به خیر!

v:b

معرکه بود

hkd

هوا سرده خونه سرده زندگی سرده دوستا سرد ان دستام سرد ان فقط آغوش گرم تو مونده که اونم تو دریغ میکنی ! سرمایی که بوده ام ، همیشه . . . ولی . . . بین خودمان بماند . . . سرمایی تر میشوم ، وقتی پای آغوش تو در میان باشد . . . ! وقتی دلم گرفته برام اسمون ریسمون نباف ! جوک نگو ! فیلسوف نشو ! فقط دستمو بکش و بغلم کن ! گاهی چه دلتنگ میشویم برای یک مواظب خودت باش برای یک هستم برای یک نوازش برای یک آغوش . . . نگاهت هر قدر هم که دور باشد ، آرامم میکند . . . و آوایی آمدنت را در گوشم زمزمه . . . چقدر رسیدنت را دوست دارم . . . آغوشم در ازدحامِ سرمای تنهایی . . . تنها برای ” تــــــو ” ، هنوز گرم است ♥

hkd

راه که میروی ، عقب می مانم ! نه برای اینکه نخواهم با تو همقدم باشم ! میخواهم پا جای پایت بگذارم و مواظبت باشم ! میخواهم ردپایت را هیچ خیابانی در آغوش نکشد . . . تو فقط برای منی . . . گوش تا گوشه ی صحرا تو بخواب و نهراس / شیرها خاطرشان هست که آهوی منی . . . من نه فرهادم ، نه مجنونم ، نه بیژن ! من همان عاشقِ ساده دلِ تنهام که بی تو هیچم . . . گونه هایت را برای دست هایم می خواهم پیشانی ات را برای لب هایم خودت را برای زندگی ام می بینی ؟ برای خودم هیچ نمی خواهم ؟!

hkd

اتل متل رفاقت دل به تو کرده عادت برات دعا می کنم اینم رسم صداقت 2 تا گل نام ببر که با “خ” شروع بشه. درسته! خودم و خودت!