تو میروی

قطار میرود،

تو میروی،

تمام ایستگاه میرود،

و من چه ساده ام که سالهای سال در انتظار تو

در کنار قطار رفته ایستاده ام...

و به نرده های ایستگاه رفته تکیه داده ام...

((شاعر زنده یاد؛ قیصر امین پور))  

/ 4 نظر / 7 بازدید
م.ن

من به شعر علاقه دارم البته خودم کمی ...شعرم میگم که تن شعرا تو گور میلرزه

م.ن

خدا می دونست که هر کسی نیاز به هم صحبت و خوشی داره. اون می دونست هر کسی نیاز داره به شخصی که همیشه فکرش پیشش باشه. اون میدونست که ما به یک شخص مهربان نیاز داریم که دست یاری به سوی ما بلند کنه کسی که با میل وقتشو در اختیارمون بزاره دلواپسمون باشه و مارو بفهمه. خدا می دونست که ما همه به شخصی نیاز داریم تا روزهای شادیهامونو باهاش تقسیم کنیم و منبعی از شجاعت باشه وقتی که مشکلات دورو بر ماست کسی که برای ما حقیقتاٌ نزدیک، خواه دور و جدا از ما باشه کسی که دوستمون داره و ما می تونیم برای همیشه تو قلبمون مثل یک گنج اونو نگاه بداریم و این دلیل اینکه خدا به ما دوستان را هدیه داده است

م.ن

خشکیده و زردم چه غم انگیز چو پاییز گلدشت وجودم شده گلریز چو پاییز در قحطی احساس دریغا که مرا نیست هم ناله بجز مرغ شب اویز چو پاییز گلزار دلم بی نفس مهر تو خالی است از نغمه ء پر شور و دل انگیز چو پاییز دردی که مرا ریخته در خویش صد افسوس در چشم کسان هست چه ناچیز چو پاییز من مانده ام و غربت و یک داغ جگر سوز با یک دل تنها و خزان خیز چو پاییز

م.ن

مرگ آن نیست که درقبرسیاه دفن شوم مرگ آن است که ازخاطر تو با همه ی خاطره ها محوشوم